وارد شده توسط علی سلطانی‌نژاد

یار نو، دلبر بدبخت مرا،، هارش کرد نفرت قلب مرا، از لغت یارش کرد ادعا بود، و نه احساس ،که هر لافی زد در شب رفتنش‌‌ این را به من،  اقرارش کرد تار و پود بدنم، بند نفس هایش بود آن که احساس مرا، خنده‌ ی دلدارش کرد هر که از طعم کس ناب لبی […]

پس‌از تو،آنچه‌ بادل‌ کرده‌ بودی‌،یاد خواهد شد تن کِز کرده‌‌ از کابوس‌ غم،،، آزاد خواهد شد دل‌ این دهکده،، از ظلم خان خود، به درد آمد هراست باد،یکشب‌ بغض‌شان فریاد خواهدشد اگر یک بیستون غم،، بر دل من سایه افکنده بدان دستی‌ برای کَندنش، فرهاد خواهد شد اگر از دلبَری چیزی نمی‌ دانست،  این  کودک […]

دلآرام کسی شد دل، که آرامش نمی فهمد برای بردن دل از دلم، خواهش نمی فهمد تمام روز را با من سر جنگ‌ ست، چشمانش که حتی لحظه‌ای،با قلب‌منن سازش نمیفهمد چه دلگیرست دور از او،،، هوای عاشقی، اما دل محبوب ما افسوس،، آلایش نمی فهمد نمی دانم که ابرو تیز کرده، یا که سرنیزه؟ […]

چه حقیرانه گرفتی، ز دلم، عشقت را تو بزرگی به دلت هیچ نیامد انگار اشتباهم همه در گفتن احساسم بود چه پشیمانی تلخی‌ست بعشقت اقرار درد دارد بخدااینکه‌به‌هرقصه‌ی عشق از همه پا بخوری،ایندفعه حتی از یار عشق،در موعدخود یکسره آزردن بود چه شود،گر که بجنبد سرِپیری این بار نه بخود رهرو این راه پراز بیم […]

عشق فروردینی

عشق فروردینی من ! آذرم را هم ببین روزهایی را که از سگ بدترم را هم ببین زندگی هرگز همان جوریکه میگفتند،نیست درد و اندوه و غم دور و برم را هم ببین جام کوبیدی به جامم، مستی ام را دیده‌ای صبح مخموری و روی دیگرم را هم ببین دست‌پخت عشق، از روز ازل،غم بوده‌ […]

من چه می کردم

من چه می‌کردم در این دنیا نمی‌دیدم تو را یک جهان را من ندیدم، بسکه پاییدم تو را جز کنارت،هرکجای این جهان ولگردی‌ است خود که می‌دانی، کجا، از کی ستانیدم تو را زندگی حتی برایم ارزش ماندن نداشت تا که از دنیای دون، آنشب پسندیدم تو را تا نیازت در دل من، اندکی قوّت […]

دلتنگ توام

دلتنگ توأم،حضرت معشوقه کجایی؟ دل تنگ تو و در کف یک میز دوتایی دلتنگ تو ای حسرت ممنوعه ی قلبم تا کِی بنشینم‌، تو از این راه بیایی؟ جوری خبر از این دل وابسته نداری ک‌ انگار نه انگار…تو معشوقه ‌ی مایی صد توبه شکستیم، تو را سیر ببینیم لاقدرت و لاممکن از این عشق […]

خانه غریبی

این خانه غریبی را بیگانه نمی فهمد مانند جنونی که دیوانه نمی فهمد هر همسفر و همراه، همراز و رفیقم‌ نیست درد دل شیدا را، هر شانه نمی‌ فهمد شمعی که تا فردا، حتی اثر از آن نیست اندوه شب او را، پروانه نمی فهمد آنی که چنین جام بی‌ظرفیتی بشکست مستی ست که شٵن […]

عشق

مےشود آیا ڪه تو را عشق صدایت ڪنم؟ تا دل خود عاشق بےچون و چرایت ڪنم؟ قبله‌ے من شد، طرف چشم سیاه تو یار مےشود آیا به دل غم‌زده، جایت ڪنم؟ منڪه حجازم به نگاه تو گره خورده است تا ڪه به این قلب ستمدیده خدایت ڪنم هیچڪس همصحبت تنهایےاین مرد نیست مےشود این درد […]

یاران آنی

به دل آموز، ” امید” و رها کن ناتوانی را که من از “عشق” بالاتر ندیدم ارمغانی را کلام و راز خود را، پیش هر مردی مگو ‘بانو’ که نا اهلان نمی‌ فهمند، هر عشق نهانی را دلم با عقل شد،شاید که یار از سینه بستاند نمی داند که   با  جانم   نمودم  این تبانی را […]

عشق فراموش

در قلب تو از  هر که فراموش ترم من چون شعله‌ ولی،شعله‌ی خاموش‌ترم من چشم تو،،، معمای پر از لذت شھرست در  پاسخ  آن از همه باهوش‌ ترم من با اینکه که قرارت شده، سهم تو نباشم با اینهمه، برچشم تو خودجوش‌ترم من ای  سارق زیبای دلِ تا ابد  عاشق! بر جرم  تو، از هر که خطاپوش […]

عید قربان

می توان‌ با یک‌ نظر، مجذوب چشمان‌ تو شد؟ عید قربان رفته، امّا… باز قربان تو شد؟ درب‌ های قلعه‌ ی قلبی، که رویم بسته‌ای می توان آیا به جرم بوسه، زندان تو شد؟ شعر،،، جای خالی ات را، در دل من پُر نکرد گرچه شر و شور شعرم،،،،شرح هجران تو شد هیچ کس با […]