وارد شده توسط ساریا ابرا

انسانیت

اصلا گورِ پدرِ انسان باید لخت و عور در خیال‌تان قدم زنم وقتی نمی‌توانید رل هیچ‌کس را ماهرانه اجرا کنید. عر بزنم، بر پشت خود سوار شده به خریّت خود افتخار کنم و چنان دور که بارِ هیچ کدام‌تان بر دوشم سنگینی نکند چه حال قشنگی دارد آدم نبودن و از بارِ خود عار نداشتن […]

همزاد

با من بزرگ شده اما نمی‌تواند… نمی‌خواهد چاله‌ای پر کند که در ازای تیله‌ی چهار سالگی‌‌، لباس از تنِ کوچه در آورده بود! از یاد نمی‌برد سستیِ قدم‌های تقویم را و اینکه در کدام پله از انسانیت گفت اما نتوانست اندوهی دخترانه‌ را بر دوش خود تحمل کند. حتی بلد نیست برای خانه‌ای پرده بدوزد […]

گریز

( گریز ) تیر می‌کشم لای پلکی که خالی نمی‌کند خشاب اگر این سد خراب اندازه‌ام نمی‌شود شهر باید متر کنم خیابان را قبل از آنکه آب برود و تن‌پوش خانه‌ای شوم که دود از سرش بلند آب از سرِ شهر گذشته‌است از هذیان خانه هم این به آن در که پرسه می‌زند در من […]