وارد شده توسط ساریا ابرا

آب‌تنی

مثل شهری که از نقشه بیرون زده باشد دو پای دیگر قرض باید به گور خود از گوری که کنده‌اند فرار کنم مرزبان اینجا از بند پاره می‌رود به معراج وعده‌ها پس‌متنِ هر آب و کشتی پیش از آنکه به دریا بزند غرق طوری میانِ نبود پخش‌ام که بودی به گردم نمی‌رسد گوش شیطان کر […]

مصاحبه روزنامه “بامداد جنوب” با ساریا ابرا پیرامون ادبیات

لطفا خودتان را معرفی کنیدو بفرمایید چه فعالیت‌های ادبی تا کنون انجام داده‌اید ساریا ابرا هستم. متولد مرداد ۱۳۶۴ در اصفهان(قهدریجان) و کارشناس فناوری اطلاعات و ارتباطات(it) ادبیات از بیست سالگی وارد زندگی من شد تا راه‌ کشف ابژه‌ها را به من نشان دهد. چند صباحی با غزل و مثنوی همراه شدم اما به دلیل […]

“صلح”

سنِ این شعر به گلوله قطع نمی‌دهد به غنچه‌های انتحاری و توپ که رگ‌های جنگ آنژیو کند حتی بلد نیست کمر باریک کند زیر تانک انگشتی تیز لای ماشه باد را از سِمَت بیندازد و تخمین بزند نعره‌ای مادرانه‌ را می‌تواند جانبِ احتیاط رعایت نکند نارنجکی دستی بسازد از سقفِ شعرهای بعدی پرتاب و بخت […]

تقاص

.. دیگه داشتم جد و آبادِ هایپری سر کوچه رو جلو چشم‌‌ش می‌آوردم که چراغ گازی بالاخره روشن شد و رگه‌های زردی رو از لابلای پرده هل داد تو اتاق. چشم‌م به ساعت افتاد که تا چند دقیقه پیش شورش‌رو در آورده هی زرت و زرت می‌کرد. الان دیگه کپه مرگش‌رو گذاشته. من موندم و […]

دودو

چشمام داشت رل زرافه رو خوب بازی می‌کرد ، برگای درختا رو می‌جوید تا از سر راه برداشته شن و بتونم لکه‌های ماه‌رو بهتر ببینم. باخودم بگم ماهی رو که خودش دچار ماه‌گرفتگی شده پشت کدوم تاریک باید پنهان کرد تا از نگاه مایل چراغا در امان بمونه. داشتم رو صندلی جابجا می‌شدم سر خط، […]

نامه‌های بی مقصد یک دلقک(۱)

برای تو می‌نویسم عزیزترینم پس اگر زحمتی ندارد کمی ادای خواندن در بیاور اما حواست باشد این برگه را برعکس نگیری، هر چه باشد مدرکت، دیوار اتاق را خوب مالیده پس روی خوشی ندارد اگر کسی بفهمد سوادت برای خواندن این چند خطِ ناقابل نم کشیده است. امشب دلم درد دارد زیاد، حساب روزها اگر […]

چپ دست(خاطرات کودکی)_طنز

دوست دوران بچگیمه، اونقدر تو سر و کله‌ی هم زدیم تا با هم بسازیم و رفاقتمون بشه سی ساله.هیچی نتونست جدا مون کنه حالا شده سی سال. بهش گفتم یروزی خاطرات کودکی رو چاپ می‌کنم اونوقت من و تو می‌شیم سردسته‌ی ارازل، اما دیگه با اوضاع کاغذ و کتاب فکر کنم این اتفاق رو مثل […]

خودکشی

اصل قضیه،حوصله‌ را سر می‌برد نازنین… همین تو را بس که تلفنِ نداشته‌ام زنگ‌خورش ملس شده هی داد و هوار سرِ اتاق که این سیم‌ها برای خفت کردن تنهایی‌ات نیست وقدرت چندانی ندارد برای حلق‌آویز … ساریا ابرا

ارتفاع

اینکه تقصیر رو گردن جاذبه بندازی تو کَت هیچ کس نمی‌ره، چند روز پیش به هر پلی که می‌رسیدم دونه دونه پله‌های من رو بالا می‌رفت از فرق سرم چنان پخشِ خیابون می‌شد که ماشین‌ها حتی فرصت گریه زاری براش پیدا نمی‌کردن، بی هوا رد می‌شدن انگار نه انگار که آسفالت به هول و ولا […]

قیامت

( قیامت ) مثلِ  کوچه‌ها را به دنبالت از رو می‌برم، قیامتی در شعرم به پاست که رسوای عالم می‌شودلب اگر ایمان نیاوری به عشق…! ساریا ابرا

هذیان

. تو این هوا که خر تب می‌کنه، من… خنده داره ولی راستش منم تب کردم هر چند شعورت، پسِ کله‌ات زده که به روم نیاری ولی بیا فرض کنیم وجه تشابه ما فقط همین تب کردنه! تو روزهای عادی بهم می‌گن: ” ما که اصلن نفهمیدیم چی بلغور کردی، تو هذیون زیاد می‌گی” حالا […]

ضربه‌ی آخر

. محکم‌تر از همیشه می‌زنم آنقدر که آب از لب و لوچه‌اش راه بیفتد. باید بغلش ‌کنم با دست راستم چنان فشاری ‌دهم که دیگر جرئت خیز گرفتن نکند. می‌کنم، صداش خانه را برداشته لبه‌هایی که بیرون افتاده جمع کرده‌ام تا پوست نازکش داغ‌تر و پیچ و تاب مار مانندش حریص‌ترم کند. حالا صدای میز […]

تنگه هرمز

“تنگه هرمز” سوراخ جمجمه تنگ است حرف الماس دانه درشتی‌ست گوش شکست بلنگوست و خونی که می‌زند بیرون نمی‌شود بیرونی الماس‌ها تقلبی شده‌اند سوراخ جمجمه نه وقت تنگه‌ای ست مثل هرمز می‌سوزد از داغ نفت‌کش‌هایی که الماس خورده‌اند الک شده‌ایم در تنگه و مغزنان در کفش دلقکی می‌خندد که پا ندارد ساریا ابرا

آبنبات(طنز)

. راستش دقیق یادم نیس چند سالم بود ولی اونقد کوچیک بودم که نمی‌دونستم پول واحد اندازه‌گیری کالاست. بخاطر ارزشی که برای آبنبات قائل بودم آب‌نبات رو واحد اندازه‌گیری پول و البته هر کالایی تلقی می‌کردم. اگه یه روز آب‌نبات نمی‌خوردم گیج و منگ دور سر خودم چرخ می‌زدم می‌رفتم تو بقالی مش حسین وامیسادم […]

خاکستری

  _من رو با یه من عسل؟ ای بابا! می‌شه یکی‌تون بلند شه اون عسلی رو که هر روز صبح، همزیستی نامتعارف من رو باهاش میسنجید مزه کنه؟ شاید اشکال از عسل باشه ما سال‌هاست در ماتحتِ “اصیل” فرو کردیم و “واقعیت” اون بیرون ایستاده با انگشتی در یه سوراخ دیگه، جنس ناب رو می‌چشه! […]

وداع

( وداع )  بغل کردنم پیشکش! حداقل برگرد یه دستی تکون بده، بذار لبخند احمقانه‌ای که چند روزه جل و پلاس‌ش رو جمع کرده چند ثانیه بیشتر بمونه تو این جهنم دره‌! دورت بگردم حداقل بگو چرا  یهو ساز سفرت کوک شد بعد برو… راستی… اون دونه‌هایی که به یادم لابلای شعرات کاشتی برا خورشیدِ […]

کافه

نور کافه باید خیلی ضعیف باشه، اونقدر که نشه راست و دروغ رو از چشمای بقیه تشخیص داد. اصلا کافه به این درد میخوره که تنهایی بری دهن کجی کنی به هرچی دلتنگیه. وقتی درد به استخونت برسه فرقی نمی‌کنه  پشت صندوق نشسته باشی یا دم در، تک تک میزها رو دید بزنی یا حتی […]

همزاد

در سرزمینی که حتی “دست” از ادای دِین خود برنمی‌آید، من همزاد چشم‌های تو هستم. در پلک زدنی، مرا خط به خط از نو بخوان، آنجا که خلسه وجودت را مابین عقل و عشق نگه می‌دارد.  حتی اگر راه و رسم رفاقت نمی‌دانی بر سر کلماتم کلاه گشادی بگذار که تا خرخره در اشتیاق فرو […]

آزمون

   “آزمون” کز کرده‌ام در ساعتی که دست برنمی‌دارد از سر عصرقفس تنگ استو تشکیل نطفه در کمر باریک    ناممکنبه هر دری می زنمباز    پاسبان استکه سر می رسد بی عطسهتا فشارم دهد با حرفو بشکندشاخه‌ای که دیگر نمی‌خورد وصلهروی شاخی که نامه‌های فدایت شوم شداز کجا می‌خورد آب؟سوالی که می‌شود بزرگمی‌دهد ریشهو […]

فاصله

وقت آن رسیده کمی دور شوم، قدرِ فاصله ای بین دم و بازدم که به ذهن کسی خطور نمی‌کند. در گوشه‌ای از تو طوری بایستم که بی من چگونه بودنت آزارم ندهد… باید کمی دورتر از تو را مثل تجربه‌ای تلخ مزه مزه کنم شاید اندازه‌ی قصه‌ای شیرین در دهانت آب شوم… وقت آن رسیده […]

تنهایی

به اندازه‌ی تلنگری که به  تنهایی  ات وسعت می‌دهد از خود بیزارم… بی‌تابم و امروز را که تفاله‌ی قراری ملال آور است، در زباله‌دان سکوت می‌تکانم… بی پرده بگویم:  بند دلم پاره می‌شود اگر  به تنهایی‌ات دوباره بند بزنی… ساریا ابرا

زن

شب آغاز حاکمیت زن است. در هر خانه باید گوشه‌ای دنج برای گلاویز شدن با سکوت پیدا کرد. جایی که برای تبرئه‌ی عدالت، زهر خندِ قاطعی حکم به تنهایی دهد. خودکار ها به لب نزدیک و رل سیگار را چنان ماهرانه بازی کند که دود از سر کلمات بالا…. ساده‌تر از این نمی‌توان از واژه‌ […]

تفاوت

لبخند من گاهی سرک می‌کشد از پشت دیوار، باشی نباشی بدرقه‌ات می‌کند با اعتمادی که در پیاله می‌ریزد. لبخند تو اما عابر بی‌پروایی ست، می‌آید و می‌رود بی آنکه سر برآورد و احتیاج مرا دید بزند… . ساریا ابرا

ندامت

آدم باید بازیگر خوبی باشه و وقتی یه پل چوبی داره زیر پاش راه می‌ره ازته دل بخنده تاترس به اعجازو قدرت ایمان بیاره. وقتی مثل ندامت، بین گذشته و حال، معلق می‌مونه پَته‌ی سکوت رو بگیره بتکونه تو آینده تا خلاص شه. الان بهت می‌گم یکم حوصله کن، یه ذره هم قدم‌هاتو کندتر کن، […]

هیچکس

می‌دونی چیه…ِ آدمایی که دلشون برا هیچ‌کس تنگ نمیشه،با کسی درد و دل نمی‌کنن، همونایی که یه عمر شاخص‌ترین خصیصه‌شون سنگ بودنه، احساس‌شون رو جای دیگه خرج می‌کنن، اینجور آدما رو هیچی از پا در نمیاره. مثلاً اون دیوار کاهگلی که درد آدمو به جون می‌خره، وقتی غرق افکارت، روش ناخن می‌کشی دم نمی‌زنه تا […]

سرخ‌تر از کارناوال، سبز تر از ناشعر

نقد کتاب: “آشپزی در کانون خانواده”  مولف: بابک سلیمی زاده منتقد: ساریا ابرا نقد: هر شعر، با ساختار مناسب و همنشینی صحیح کلمات ،دست به خلق زیبایی ولذت خوانش می زند. در این کتاب با ایجادفضاهای مناسبِ پلی فونیک و استفاده از طنز به القای اعتراض به مخاطب پرداخته شده؛ به همین دلیل از آن […]

تو را دوست دارم

تو را دوست دارم… تو را به سوزِ پدیده دوست دارم، پدیده، بوسه‌ای ست که لب‌ را بر گونه‌های تو سکنی می‌دهد از شوق. تو را به احترام واژه‌های هرز رفته‌ای که راه از بیراهه باز جسته اند. به قدرت باران وقتی کویر، وام‌دارِ تنهایی‌‌ ست و رویش اولین لبخند . تو را به هیاهوی […]