وارد شده توسط مهدی ولی الهی

قصه تراشی عشق

خسته ام حوصله شعروغزل بافی نیست درسر دفترم اندیشه صحافی نیست حالم از دورترین نقطه شب تیره تر است آنقدر دور که در باور جغرافی نیست آب ازسر  که گذر  کرد  نباید  جنگید سالها چله نشستن به خدا کافی نیست سیل تهمت به خرابات دلم رحم نکرد هرچه خواهید بگویید مرانافی نیست من که سیمرغ […]

آزادی مبهم

دیرفهمیدم که چشمانت رگ خوابم شده معنی آزادیم این روزها مبهم شده طاقت بی رحمیت در قلب بی تابتم نبود پشت احساساتم از این بارسنگین خم شده در به رویم بازودر کنج قفس کزکرده ام قفل وزنجیرت درون سینه ام محکم شده خسته ام اززنده بودن ازتظاهر بیشتر ظاهرم یک شهر اباد و درونم بم […]

به خودمی پیچم ازغم

به خود می پیچم ازغم تاکه رازم را کنم پنهان قلم بی آبرویم کرده ازبس می دهدجولان مرا بردی به عرش وناگهان تا فرش آوردی نگاهت شد چماق ومن شدم قالیچه کرمان نگو ناگفته هایم را برای آسمان حتی که طوفان میشود در چله سوزان تابستان رواکردی به من ظلم برادرهای کنعانی چه میدانی که […]

من که شاعرنیستم

گفتم از رازم ، تو هم گفتی مقصر نیستم گفتم از دل دادنم ، گفتی که منکر نیستم باورت کردم ولی در برزخت ماندم هنوز دیگر آن مرد سخن سالار ماهر نیستم زاهدی بازنده ام از دین و ایمانم نپرس قبله ام چرخیده سویت من که کافر نیستم؟ می پذیرم ارتدادم را به شرط دیدنت […]

برای اوکه بایدباشدونیست

دلم پرمی کشدتااسمانها برای یکدم ازچشمت سرودن به پایان میرسد نسل چکاوک نگو ازلحظه ی تلخ نبودن بیا مانند آب رفته از جوی ببر این روزِ در تسخیر شب را به انبوه گناهانم بیفزا گناه خنده های کنج لب را دل لب بسته ام را تشنگی کشت مرا لبریزکن ازعطر باران چه مذبوحانه می جنگدکسی […]

شعرهای بی آرایه

آرزویم شده ببینم باز خنده هایت به اسمان رفته پشت هم هی لطیفه میخوانی از خبرهای تازه هفته کاش میشد، نمی شود دیگر رخنه کرده میانمان غصه لحظه موحش خداحافظ مزه تلخ اخرین بوسه شهر دیگر طراوتش رفته کوچه ها را غبارپوشانده خواب زیرچگمه شب مرد ماه،ازخودستاره رارانده من برایت ترانه می خواندم توپرازرقص قاصدک […]

تسکین

من پراز دردم چرا درفکر تسکین نیستی درپی آرامش این قلب مسکین نیستی من به پای عهددیرین جان ودل دادم ولی ذره ای حتی شبیه یار دیرین نیستی سالها اصرارکردم بر دعایی اشتباه ناله امن یجیبم را تو آمین نیستی سووشون یاکوه سرگردان کجا دیدم تورا من جلالی کردم ودیدم که سیمین نیستی مثل یک […]

خوبرویان

مست رخسارت شدم آندم که وا شد روسری از تمام خوب رویان یک سروگردن سری تو نوید جنت الماوا در این برزخ شدی چون که یک سرچشمه از اب زلال کوثری من غبار شوره زار شهر کاشانم ولی تو شکوه عطر بارانی، گلاب قمصری تو همان آهنگر بلخی گناهت پای من گردنم را می زنند […]

گوی ومیدان

اسمان صاف است اما خیس بارانم هنوز راه حل این معما را نمی دانم هنوز ازرمق افتاده ام ای عشق احیایم نکن مرد صرف جمله این گوی ومیدانم هنوز بی نفسهای تو ازدنیا هراسانم ولی پیرم و درگیر احساس جوانانم هنوز تک تک سلول هایم زنده با یاد تواند رومی رومی و من زنگی زنگانم […]

ازدحام تابوت

قصدپایان ندارد این شب سرد رد نشو از سیاهیش تنها اعتمادی نکن به هرفانوس نور مهتاب رفته ازدلها همه جابوی مرگ پیچیده صف به صف ازدحام تابوت است اجل از این همه فراوانی چشم ودل سیرومات ومبهوت است بذر امید در زمین خشکید آب هم به کام ما زهر است ابرها بهانه می گیرند اسمان […]

عشق غائله گریه ولبخند

ای عشق تو ای غائله گریه و لبخند ای وصله ناجور پر از درد خوشایند دیوانه ترین ساکن میخانه شهرم نگذار به این شاعر دیوانه بخندند چون خواجه شیراز تملک به کفم نیست جان میدهمت من ، نه بخارا و سمرقند آنقدر غریبم که درین شهر دندشت هم دوره قاجارم و هم سلسله زند شعرم […]

کوچ پرستو

فصل کوچ است و برکه هاخالی یک پرستو که مرده درلانه قلب او از تپیدن افتاده قصه اش شد شبیه افسانه راز او را کسی نمی داند شاعری که همیشه غمگین است می نویسد به تلخی از ایام تلخی اش هم عجیب شیرین است جان به جانش کنی نمی خندد نه ازاینکه غمش غم نان […]

صیانت ازعشق

می روی امامن از عشقت صیانت می کنم از جهان بی تو اعلام برائت می کنم عطر موهای توبا هر بوی باران زنده است من به حتی یادگارت هم قناعت می کنم قایقی می سازم و همراه دریا می شوم پهنه اش را غرق اشکِ بی نهایت می کنم ساحل چشمت اگر موج غرورم را […]

فصل کوچ

فصل کوچ است و برکه هاخالی یک پرستو که مرده درلانه قلب او از تپیدن افتاده قصه اش شد شبیه افسانه راز او را کسی نمی داند شاعری که همیشه غمگین است می نویسد به تلخی از ایام تلخی اش هم عجیب شیرین است جان به جانش کنی نمی خندد نه ازاینکه غمش غم نان […]

شلیک اخر

در خود گرفتارم درونِ چار دیواری درگیرِ دردی مزمنم ،یک حسِ بیزاری با من مدارا می کند اما به دشواری تن میدهم دیگر به استعمار و بیگاری چیزی نمی داند کسی از حال زندانی بعدازتومن می مانم وافکار ویرانگر هرگزنمیگیرم قلم در دست خود دیگر پرمیکندجای تو را یک روح طغیانگر یک کودتای عاطفی رامی […]

زلزله عشق

ای عشق تو درخانه من زلزله کردی روزی که مرادستخوش فاصله کردی شالوده ام از شدت آوار فرو ریخت آواره مرا وارداین مرحله کردی کشتی و شکستی وبه صلابه کشاندی بر پیکر فرسوده چرا هلهله کردی؟ یک باربیا گوشه چشمی به من انداز انگار که شب تا به سحرنافله کردی حریت من رفت و تو […]

اشک خدا

ازتو می گفتم که دیدم نم نمِ باران گرفت آسمان اشک خدا را از سر مژگان گرفت از مردد بودنت آتش به جانم رخنه کرد من که در آغاز راهم قصه ام پایان گرفت پیکرم یارای هضم کوهی از غم را نداشت محتضربودو سراغ از راه گورستان گرفت درقفس ماندن به جرم عاشقی دیوانگیست اخرین […]

چشمه مسموم

۲دی ماه ۹۸ روح سرکش چه میکنی بامن تا کجا خنده های اجباری در هیاهوی نا کجا آباد  خسته ام ازشکست تکراری   آن چنان غرق میشوم درتو که نمی بینم این حماقت را مثل دیوانه ها گرفتم من  اززمین وزمان سراغت را   شمع پرفروغ من شدی و رفتی ازبام سرداین خانه رسم عاشق […]

یلدا

بیا یلدا تو ای یاد اور شب های خوش حالی که دردم را بدانی تا سحر بی وقفه می نالی نگارم رفته و ای دل چرا از پا نمی افتی تو هم چیزی بگو اخر مگر تو رستم زالی سراغ ازفال حافظ یا انار ازمن نگیرامشب بدان در منزل ما مثل مهمان بد اقبالی به […]

عاشق دیدار

اگر این اشکِ غزل هایم از انکار تواند این همه واژه چرا عاشقِ دیدار تواند پشت پلکم چقَدَرگریه که خشکیدونریخت هر دو چشمم چه وقیحانه طرفدار تواند من و مهتاب و سحر چله نشین تو شدیم اطلسی ها که پلاسیده و بیمارِ تواند لشکرِ تشنه به خونم شده هر خاطره ات شب و دلتنگی و […]

چلچله ها

کاش در قسمتِ ما این همه تبعیض نبود جانِ شیرین ، به یدِ خسروِ پرویز نبود زندگی، خون سیاهی ست به رگهای زمان سرخ می شد، اگراین قصه غم انگیز نبود آه اگر صاعقه ی چشمِ تو برمن می خورد سال ها… چرخشِ زنجیره ی پاییز نبود شهرم از لشکرِ اندوه توِ در خون غلتید […]

سمفونی خلقت

پرپروازمن از چیست که خونین رنگ است؟ دل گنجشک صفت،عشق برایش سنگ است مانده ام کنج قفس، کوچ نمیدانم چیست دلم اندازه ی یک عمر پریدن تنگ است می تپدقلبِ منِ خسته به موسیقی عشق خواهش هرضربان کوک همین آهنگ است: چه قدَر فلسفه تحقیر شود وقتی که سپرِ سفسطه با ضابطه ها درجنگ است […]

یلدا

عشق،دیگردروجودم مست وبی پروا شده با چه انکارش کنم وقتی که مشتم واشده ضجه های ابر پاییزی نشان ازدرد کیست؟ شاید آن بالا خدا هم مثلِ من تنهاشده بی تو شب های زمستانم سحرگاهی نداشت کلِ تقویم از بد اقبالی شبِ یلدا شده مثل یک رودم که راهم رابه دریا بسته اند حسرتم آغوشِ امواج […]

غافل

خود غافلی و همیشه با من بودی من گندم و تو یکسره هاون بودی من زنده به یک لحظه تماشا بودم تو آب حیاتی که دراین تن بودی سهراب نبودم که اگر می بودم صدبارتو بدتر از تهمتن بودی من چاهم وتاریک ترین انسانم ای کاش که هم تبار بیژن بودی باچشم توزنده بودم اما […]

سمفونی خلقت

پرپروازمن از چیست که خونین رنگ است؟ دل گنجشک صفت،عشق برایش سنگ است مانده ام کنج قفس، کوچ نمیدانم چیست دلم اندازه ی یک عمر پریدن تنگ است می تپدقلبِ منِ خسته به موسیقی عشق خواهش هرضربان کوک همین آهنگ است: چه قدَر فلسفه تحقیر شود وقتی که سپرِ سفسطه با ضابطه ها درجنگ است […]

بامن چه ها کردی

من را به کشتن دادی و تنهارها کردی اسطوره زیبا ببین با من چه ها کردی درجان من باهر کدام ازتار موهایت سلول های انفرادی را بنا کردی چشم فریبایت مرا سردار دوزخ کرد در انتخابی که رقابت با خدا کردی عشق است یایک واژه دیگر؟ نمیدانم من رابه یک احساس نادرمبتلا کردی شیرین ترین […]

تقدیر

بین ما تقدیردیواراست و هرگزپُل نشد بی پناهی راکسی مانند ماسمبُل نشد جمع یاران است ومن درانزوای غربتم بی تویک ساعت جهان با من گل وبلبُل نشد سوی چشمانم به پای اشک مذبوحانه رفت این گره کارخدابود و به دندان شُل نشد وحشت ازهشیاربودن برتنم افیون نشاند یک نفس سلول هایم خالی ازالکُل نشد گرگ […]

اوارعشق

عشق آمد یک جهان رابر سرم آوار کرد بعد از آن قلب مرا بر زندگی وادار کرد بادل بارانیم یک دم سرِ سازش نداشت بین اشک و چشم هایم بغض را دیوار کرد من شبیه برف پاییزم که آبم کرده عشق مثل خورشیدی که آتش سهم گندمزارکرد من همان طفلم که دردش را کسی پیدانکرد […]

جرم زنده ماندن

شک نکن دوباره گم شده ای مقصدت تا همیشه تاریک است گاهی ازخودت فراری باش راه دررو اگرچه باریک است راه دررفتنت بیابانیست وحشتی آرمیده در رگها ازخیابان سکوت میبارد رفته تاعمق زوزه سگها می توانی کمی بخندی باز پشت آن ضجه های پنهانی یک مصیبت که می شودآغاز صبحِ بعداز شبی زمستانی مانده ام […]

گذرازشب

هرپیچ وخم از روح من را مه گرفته امروز را باید کمی از من حذرکرد برچشمهایم اشک راتحمیل میکردم باگریه هم میشد اگرازشب گذرکرد تاکی کنارساحل از تقدیر می نالی؟ شن چیزی از چشمان غمگینت نمیخواند آن سنگها را کم فدای بغض هایت کن دریا زبانِ آدمی را که نمی داند روحت چرا سقفی برای […]