وارد شده توسط عظیم صادقی

راتا

راتا این جهان لقمه دندان‌گیری نبود آه سرد انبوه درد روی زرد پیشکشش بود و روزهایی که از تاریکی دوشب روی هم بودند هرروز به مرگ سلام می‌کنم درست همانند شاگردی تنبل روبروی معلمی سخت گیر که نه روی خانه رفتن دارد و نه جرات مدرسه ماندن زندگی‌ام کوچک شد آنقدر کوچک و کوچک که […]

رو به پایانم

من مرگ را زندگی کرده‌ام درد را زیسته‌ام و از غم گذشته‌ام خودم، خودم را به دوش گرفتم و به عربت خود گریسته‌ام من از ریشه‌های خود غم صد تیشه به دل دارم و از دل تنها کاسه خونی به جا دارم رو به پایان خودم چشم انتظارم دیگر…

سوگ

تا بحال برگی که به سوگ درخت نشسته باشد دیده‌ای؟ رودی که به سوگ دریاست یا بارانی که در ماتم ابر است تا بحال سنگی در عزای کوه دیده‌ای؟ باغی در حسرت بهار گلی در حسرت آب به من نگاه کن چشمان من سرا پا حسرت است سراپا سوگ عزا ماتم

پدر

استخوان سوزشده داغ پدر, کمرم خم شده است و خزان پر از اندوه چرا ,با تو همدم شده است ؟ روی این زخم, شب و روز فقط اشک مرهم شده است

خسته‌ام

خسته‌ام از همه کس خسته‌ام از این شهر من به خودم برگشتم از همان آغوشی که به وقت غم‌هایم سردتر از بهمن بود من به خود برگشتم من همان قدر تنهایم و همان قدر غریب بغض دارم من بغض به سنگینی یک کوه بلند من به خود برگشتم در خودم واماندم من به خود برگشتم

راتا

راتا بزرگترین دارایی‌ام تنهایی‌ام بود آن را با تو قسمت کردم تو اکنون میراث دار منی وارث تنهایی‌ام راتا قدر بدان  این حاصل یک عمر زندگی‌ام است

من

به که آسمان پر کشیدم ابری سیاه بر سرم بارید پرت شدم بر غربت درختان و غرق شدم در آشوب زمین من از انتهای پریشانی از عاقبت تشویش آمده‌ام بر تنم خراش دستانیست که به یاری دراز شدند و در سرم رد پای سکوتی‌ست که جرعه جرعه ترس  به خونم تزریق می‌کند در پیش چشمم نعشیست که چشمان مرا دارد چقدر از این جا که امروز نشسته‌ام مرگ زیباست…

ابر سیاه

بر سرم ابر سیاهیست که بی باران ماند مثل آن دشت وسیعی که پر از اندوه است حال و روز منِ سرما زده را می پرسی ؟ مثل یک سنگ که دلتنگ نگاه کوه است….

درد

درد همچو پیچکی زهرآگین به سر تاپایم پیچید و ریشه دواند در دل و روحم ریشه‌هایش  نفوذ کرده به استخوانم و فریادم را شکسته در جانم آهسته جان می‌ستاند سیاه شده چشمانم خون می‌چکد از هر کرانم آه زندگی چه خواب تلخی بودی و چه رنگ سیاهی داشتی بر روزگارم و ای مرگ چه شیرین است بوسه تو تشنه‌ام برای لبانت سیرابم کن

چه کنم با زندگی؟

نه مردن بی‌جانی است نه سوختن شعله وری عمریست که جان می‌کنم و زنده‌ام عمریست که دود از نهادم بلند می‌شود و شعله ندارد چه کنم با جان کندن بی مرگ؟ چه کنم با سوختن بی درد؟ چه کنم با زندگی؟

نمی‌خواهم که برگردی

دیگر نمی‌خواهم که برگردی انقدر چشم به‌راه بودنت ماندم که چشم‌هایم دیگر برق گیرایی ندارد چوب خط روز‌های نبودنت بر چهره‌ام خودنمایی می‌کنند حسرت لمس موهایت  هاشور به مویم زده آنقدر حسرت چشمانت به دلم ماند که دلم جز کاسه خونی نیست دیگر نمی‌خواهم که برگردی برنگرد تمام جانم دیگر دلخواهت نخواهم بود

خدا حافظ نگو

اگر باختم اگر ساختم اگر رفتی اگر موندم اگر با گریه هام روزی همه دنیا رو سوزوندم منم اون مردتنهایی که چشمام خیس بارونه برای چشمهای نازت دلم تنگه کی می دونه؟ تو با قلبت داری میری اگر چه روبروم هستی دلت ساک سفر بسته خودت قفلاشو شب بستی خودت هر دفعه می گفتی خداحافظ […]

حیف

چند روز قبل اتفاقی دفترچه خاطرات نوجوانیم رو پیدا کردم. یک هفته قبلش ساعت مچی رو پیدا کردم که سالها بود گمش کرده بودم. می دونم تو رو هم یه روز پیدا می کنم، هیچ چیزی غیر ممکن نیست. می دونی دفترچه خاطراتمو وقتی خوندم بیشتر خندیدم، به موضوعاتی که اون زمان برام حکم مرگ […]

..

بچه که بودم یه ماشین داشتم با اینکه شکسته بود! ولی خیلی دوستش داشتم فقط با اون بازی می‌کردم تا اینکه یه روز لبه شکسته ماشین دستمو برید… دیگه سمتش نرفتم نه اون که هر ماشینی شبیه اون می‌دیدم جای زخم دستم می‌سوخت هنوز همون آدمم یه زخم‌هایی رو دلم مونده که هر وقت خنده […]

جمعه

دل است دیگر دوری را نمی‌فهمد نبودنت را نمی‌فهمد جمعه‌ها هوایی می‌شود جمعه که می‌شود تو را می‌خواهد صدای خوابالودت که صبح زود پشت تلفن بگوید: “یه روز جمعه است خب بگیر بخواب بیچاره، خودآزاری داری؟” گوشی را قطع کنی و من این طرف خط دلم غنج رود تو پیام بدهی که: خوابو از سرم […]

خواب

دلم می‌خواهد ناگهان بر پیشانی‌ام بوسه‌ای بزنی با دستانت شانه‌ام را تکان دهی چشمم که باز شد بگویی: بلندشو خواب می‌دیدی.

خورشید

خورشید هر روز صبح رو به چشمان تو طلوع می کند و شب با رنگ موهای تو تعبیر می شود و ماه خود را در تو می بیند تو مجمع الناز دورانی

قرنطینه

جان جانانم اخبار را شنیده‌ای؟ می گویند باید قرنطینه شویم من سالهاست که در خود قرنطینه‌ام از همان روز که رفتی از همان روز که رهایم کردی در خود از همان روز که از چشم تو افتادم در خود قرنطینه شدم از همان روز که بغضم را در گلو خفه کردم از همان روز که […]

سالها بعد

شاید سالها بعد در نیمه شبی صدای هق هق خفه شده در زیر پتوی دخترت از خواب بیدارت کند. شاید سالها بعد غم بی اشتها شدن دخترت و بازی کردن با غذایش آزارت دهد. شاید ذره ذره آب شدنش را با چشمان خودت ببینی و سکوت پر از فریادش پنجه به روحت بکشد. وقتی که […]

بغض دارم

بغض  دارم  شکل درختی در زمستان  بغض دارم  شکل سردی غروب تار آبان بغض دارم شکل یک رود که به مرداب رسید  بغض دارم شکل یک رویا که بر آب رسید بغض دارم شکل یک اعدامی در پای دار بغض دارم شکل دانه‌های خشک یک انار  

مهر

روزهای آخر مهر است این دخترک پر از آرزوی پاییز دخترک پر شر و شور و پر از احساس پاییز تمام درختانش زرد شدند و تمام آرزوهایش خشک کم کم دلش دارد سرد می‌شود دارد آرزوهایش را با موهایش پشت سرش می‌بندد کوله‌اش را بسته دارد دست تکان می‌دهد برای شهر گمانم مهر هم تو را می‌خواست وگرنه هرگز انقدر سرد نبود هیچ اشکی نریخت بغضش تن تمام مردم شهرم را لرزاند آه آهش چه سوزی دارد…