وارد شده توسط سیده حدیثه موسوی

کاروان عشق

کارِوان عشق آمد ، عقل بیدارم نکرد خواب غفلت را کنم نفرین که آگاهم نکرد سرخگون هستم چو یک لاله ولی هیچ آدمی یک نگاهی بر درون لاله ی داغم نکرد یوسف از چاه بلا آخر رسیدش تاج و تخت این ملامت های مردم هم مرا خوارم نکرد تیشه ای برداشتم تا نقش تو بر […]

فصل بهاران

با عشق جهانگیر من و غمزه یاران معنی دگر میدهد این فصل بهاران مهمان خیالت شده ام‌ هر شب و هر روز از وصف تو عاجز همه افسانه سرایان چشمان تو چون جام شرابیست که من را بی خود کند و مست کند لیل و نهاران از قامت سَروَت چه بگویم که نگارا حیرت زده […]

پرستو در قفس

همچون پرستو درقفس ، بیمار و تنها مانده ام در دل به شوق یک نفس پرواز ، اینجا مانده ام در سر خیالت با من و در دل هوایت با من است در چَشم ،آن راهی که تو رفتی و من جا مانده ام آخر پرستو ها فقط شوق سفر دارند به دل اما نمیدانم […]