وارد شده توسط Mohsen Ahmadzadeh

دیدار کافه فیروزه

سامسا:خیلی وقت بود که سری به این کافه نزده بودیم.یادته اولین بار فارغ التحصیلی تو بود که اینجا آمدیم.                              رز:آره یادمه.سامسا عمه کلارا رو که میشناسی! پسرش رو دیروز تو خیابان میتادوری دیدم .پسری که هوش بالاش تو فامیل زبان زد […]

تنهایی

هیچ آدمی تو دنیا به اندازه وقتی که با خودش تنهاست، از تنهایی دور نبوده… وقتی خسته می شوی از هیاهوهای تکراری و به خودت می آیی میبینی تنهایی بهترین همدردت هست.همدردی که به او از عشقت میگویی…از عشقت که همدرد توست و از تنهایی به عشقت میگویی…انگار عشقت هم تنهاست…

خسیس نیستیم،خالص نیستیم

می گویند هر گاه کسی را دوست داشتی آن را بیان کن تا از زبانت بشنود.خست به خرج نده و از دوست داشتنت بگو.داشتم به این فکر میکردم که آیا ما در گفتن “دوستت دارم”خسیس هستیم؟! قبول دارید گاهی قلب هایمان ناخالص می شود؟!نه به این معنا که کسی دیگر را جز محبوبمان در قلب […]

آن قدر که بتوانم بشمارم

-چقدر دوستم داري؟! -بي نهايت -بي نهايت يعني چقدر؟! -به اندازه تمام ستارگان -يعني چقدر؟! -به اندازه پهناي تمام اقيانوس ها هيچ گاه اندازه ها را درك نكرده ام.كافيست فقط اندكي دوستم داشته باشي تا بتوانم بشمارمش…

نگران نباش

مي دانم كه برگ هايت را مي ريزي تا پوست اندازي كني…تو هم مثل ما آدم ها كه از شدت غمي نهفته در درونشان مي خواهند تغيير كنند در حال تغييري…مي دانم كه زياد طول نمي كشد تا اين كه برف تمام تنت را مي پوشاند…تو هم مثل ما آدم ها طاقت تغيير را نداري […]

نبودنت…نبودنم…

راه زیادی نمانده. تنها چند متری با خانه فاصله داری.هر شب یک قدم نزدیک تر می شوی.این می شود رویای شب های من.زمانی که به کلبه ای تنها رسیدی با واقعیتی رو برو می شوی که زمانی خواب من بود.نبودنت…نبودنم!

عکس های سیاه و سفید را دوست دارم دارم

وقتی به عکس های سیاه و سفید قدیمی نگاه می کنم به قدمت آشنایی با صاحبان آن ها پی میبرم…امروزه وقتی می توانم عکس هایت را سیاه و سفید کنم،با اینکه خیلی از آشنایی مان نمی گذرد اما انگار سال هاست که می شناسمت…این گونه عکس ها تو را تبدیل به یک آشنای قدیمی میکنند…عکس […]

جاده خیال

تو را آنچه در جاده هاي شب از ميان جنگل هاي انبوه و راه هاي پر پيچ و خم به من مي رساند اتوبوس شب نيست.خيالي است كه تو را از جاده ها تعقيب مي كند…سفرت بخیر…

قبر آسمان

تا به حال به خورشید فکر کرده ای؟ اینکه هرروز صبح متولد می شود و غروب که می شود می میرد.مثل همه ما انسان ها گاهی غمگین می شود و چهره اش زرد و گاهی چهره اش سرخ می شود شاید از چیزی خجالت می کشد و یا اینکه با آرایش چهره اش را سرخ […]

رویا

کاش گاهی دنیایمان باشد رویا و رویایمان باشد دنیا…رویایمان باشد ندیدن هم و دنیایمان باشد پر از تماشای هم…

مستی خاک

نبض هایت به من منتقل می شوند شمار نبض هایم زیاد می شود صورتم به رنگ تو در می آید و میشویم یکی دختر ی مهاجرت کرده که در قلبم هستی ولی حضورت اینجا نیست در این رفت و آمدهایت پاهایت را به نبض هایم میکوبی نبض هایم به حرکت در می آیند و از […]

دریاب وحشت مرا

می گویی دوست دارم زیر باران قدم بزنم… اما وقی باران می بارد چتر به دست می گیری…می گویی آفتاب را دوست دارم…اما زیر نور آفتاب به دنبال سایه می گردی…می گویی باد را دوست دارم…اما وقتی باد می وزد پنجره را می بندی…دریاب وحشت مرا وقتی می گویی”دوستت دارم”.

قورباغه ها

+چرا ميري؟ -ديگه خسته شده ام +چرا ازم رو بر مي گردوني؟ -ديگه خسته شده ام +كار تو همه ش خسته شدنه؟ -نه.بعضي وقتا ترانه هم مي خونم +صدات كه خوب نيست! -اما هستن كه بهش عشق مي ورزن +كيا؟! -قورباغه ها

کافی است اندکی دوستم داشته باشی

-چقدر دوستم داري؟! -بي نهايت -بي نهايت يعني چقدر؟! -به اندازه تمام ستارگان -يعني چقدر؟! -به اندازه پهناي تمام اقيانوس ها هيچ گاه اندازه ها را درك نكرده ام.كافيست فقط اندكي دوستم داشته باشي تا بتوانم دركش كنم.آن قدر دوستم داشته باشي تا بتوانم بشمارمش…

قند منی

با تو میتوان چایی را سرد نوشید و برایت مهم نباشد که قند داری یا نه… سردی چایی را گرمای نگاهت جبران میکند و تلخی اش را شیرینی حضورت…تو قند منی…

گل فروش کافه فیروزه

دختر  زیبای گل فروش جلوی در کافه فیروزه می ایستاد و گل های زرد و قرمزش را به پسران عاشق پیشه کافه می فروخت. شب ها گل هایش زیاد فروش داشت… می دید که چگونه پسرها به هر بهانه ای گل ها را به معشوقشان تقدیم می کنند. سالگرد آشنایی…روز عشاق…سالگرد تولد…هیچ وقت کسی به […]

هیچ چیز اتفاقی نیست

مثل خیلی از هم سن و سال های خودم دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که دوستش داشتم.به نظرم باید کسی رو دوست داشته باشی تا بتونی باهاش ازدواج کنی.اما ازدواج مساله ای است که ما انسان ها آنقدر پیچیده اش کرده ایم که برایش شرطی هم گذاشته ایم.داشتن وضع اقتصادی خوب که بشه در […]

در نبودت درختی می کارم

درختی خواهم کاشت درختی که ازاشک هایت جوانه خواهدزد وازشادی ات  میوه خواهد داد . به جای نوازش موهایت برگ های آن را نوازش خواهم کرد… هر وقت دلتنگت شدم به او  سر خواهم زد و از زردی و سبزی برگ هایش  حال تو را خواهم فهمید از بزرگ شدن تنه اش خواهم فهمید  که […]

اگر نرسم به تو

حرف ها کهنه می شوند،وقتی نخواهیم یا نتوانیم آن ها را به زبان بیاوریم. درست مثل وسایل کهنه ای که در گوشه ای از زیرزمین خانه جا گرفته اند و تا درش را باز نکنی و آن ها را نبینی برایت تازگی ندارند. ویژگی چشمه ساران جاری شدن هست.و چه می شود که گاهی طبیعت […]