وارد شده توسط fateme mostafaei

حال و هوای اسفند

حال و هوای من اینروزها مثل حال و هوای اسفند است با تو گرمِ گرم، مثل گرمای تابستان، بی تو سردِ سرد، در اوج یخبندان با تو پر از گلهای نرگس به استقبال بهار میروم بی تو آخرِ راهم، آخرِ دنیا، پایانِ آرزو

تمایل دارم دوستت داشته باشم

تمایل دارم که تا ابد دوستت بدارم و این را میدانم که حتی ثانیه ای کوتاه تو را نخواهم داشت تمایل دارم تا ابد دوستت بدارم و بار تمام تهمتهایش را به دوش میکشم با اینکه میدانم، دیر است، دور است، عشقِ من، عشقِ زلیخاست، مایه اندوه کوری پیری اما باز تمایل دارم که دوستت […]

تو را دوست دارم

تو را به اندازه ی تمام خاطرات کودکیم دوست دارم تو را به اندازه ی گرمای دستان پدرم دوست دارم تو را به اندازه عطر موهای مادرم دوست دارم تو را به اندازه ی تمام ساکنانِ زمین که قبل از ما زیسته اند، و آنان که بعد از ما خواهند آمد دوست دارم به اندازه […]

این جمعه ها چه دارند؟

این جمعه ها چه دارند؟ این عصرهای جمعه چه دارند که قوی ترینِ آدمها را هم به بند میکشند؟ بندی از جنس دلتنگی، تنیده شده با تارِ خاطرات چه تلخ باشند و چه شیرین، خاطراتی که عصر جمعه به سراغِ  آدم می آیند راه نفس را میبندد خصوصا وقتی آدمهای آن خاطرات هنوز باشند و […]

تو نیامده بودی که بروی، اصلا آمدنی نبود که رفتنی در کار باشد تو از روز ازل در تمام یاخته ها و سلولهای وجودم حضور داشتی وگرنه چه طور میشود اینهمه کسی را ندیده باشی و اینهمه دوستش داشته باشی ممکن نیست اینقدر بیتابِ کَسی باشی که حتی یک روز را با او شب نکرده […]

رویای شیرین

بودنِ بعضی آدما مثلِ یه خوابِ شیرین میمونه، از اون رویاها که زود تموم میشن و بعدش یک عمر دنبالِ تعبیرشونی رویای بودنت برای من همون قدر کوتاهه و همونقدر شیرین

پایان

هر چیزی را پایانیست پایان جهان زمانیست که خورشید نتابد پایان سفر زمانیست که به آخرین ایستگاه برسیم پایان زندگی زمانیست که دیگر قلبمان نتپد و پایان من لحظه ایست که تو در دنیایم نباشی در دنیای من خورشید، ماه، آب و هوا حتی ضربانِ قلبم در تو خلاصه میشود

دوستت دارم

تو رو دوست دارم، به هزار زبان زنده ی دنیا به زبان شیرین مادری ام، به زبان رعد، برق، صدای باران تو را با صداقتِ زبان کودکی ام دوست دارم تو تنها دلیل پیوندِ منی با این زمینِ سرد تو دیوار بلند مهربانی هستی  و من  پیچکی ضعیف دوست دارم تو را برای تکیه کردن […]

خدایا مرا ببخش

خدایا مرا ببخش اگر مثل بندگان سر به راهت گوش به فرمانت نیستم من به دنیا آمدم تا کشف کنم، خلق کنم، نافرمانی کنم خودت میدانی که لذتی نیست در مطیع بودن شاید من حوای زمانه ام هستم، لذت شیرینی سیب را به لذت عمری زندگی در بهشت جاویدانت ترجیح میدهم بهشت را از حوا […]

خوشبختی

مردها چه قدر قوی تر میشوند، وقتی تکیه میکنند به دوستت دارمهای یک زن و زنها چه قدر خوشبخت تر وقتی کلید قلبِ مردی را در دست دارند #فاطمه-مصطفایی

اگر مرا فراموش کنی

دارم به این فکر میکنم، اگر یه روز منو محو کنی، منو گم کنی، فرامو‌شم کنی بعد از من کسی پیدا میشه که هر روز صبح، وسطِ خواب و بیداری برات شعر بگه؟ کسی پیدا میشه که حال خوبشو به خوب بودنِ تو سنجاق کنه؟ اصلا کسی هست؟ که به اندازه ی من تو رو […]

انتظار

من در این خانه سالهاست انتظار آمدن تو را میکشم، سالهاست منتظرم که بیایی و حلقه را بر در بکوبی و من بال دربیاورم، پرواز کنم تا دمِ در تو بیایی و دوتایی دم غروب، زیر سایه ی مهربانِ درخت بشینیم هی حرف بزنیم هی چای بخوریم جانم به قربانت زودتر بیا رویاهای من و […]

نمیبینی

از من غافلی، اینقدر که بیتابیهایم را نمیبینی از من غافلی اینقدر که دلتنگیهایم را نمیبینی از من غافلی اینقدر که اشکهایم را نمیبینی بغض هر شبم را تا سحر حتی نمیبینی عاشقی و غافلی دارد هزار و صد عجب گرچه میدانم تو جای خالی ام را باز هم هر شب نمیبینی

طواف

طواف میکنم چشمانت را، گرداگرد وجودت میچرخم و میچرخم مثل رقص کنندگانِ سماع میگردم و میگردم مثل طواف کنندگانِ کعبه آخر تو کعبه ی منی، من بت پرست هم که باشم، تو برای پرستیده شدن کافی هستی تو آفریده شدی، تا به هم بریزی نظم جهانم را تو آمدی تا هر معادله ای را که […]

من زنم

من زنم، هر روزم را با عشق به پرندگانِ پشت پنجره ی اتاقم آغاز میکنم هر روز شمعدانیها را عاشقانه میبویم، به قابِ عکس روی طاقچه لبخند میزنم، حس من مثل حسِ دخترکانِ تازه بالغیست که روحشان را با بادبادکِ رویا به آسمان میفرستند من زنم، عاشق نوازشِ باد لابلای موجِ گیسوانم من زاده شدم […]

دلتنگی….

در رسیدنِ به تو تنها راه گذشتن است ومن روزی از تو خواهم گذشت، برای همیشه و میدانم آنروز دل تنگم خواهی شد ومیدانم که خودت نخواهی بخشید که اینگونه دستم را رها کردی دلتنگ خواهی شد برای تمام لحظاتی که بودم و تو نفهمیدی، یا نخواستی که بفهمی دلتنگ خواهی شد برای تمامِ شیطنتهایم […]

مرا آزار نده

اینقدر مرا آزار نده، هر قدر بیشتر آزارم میدهی من شاعرتر میشوم، عاشق تر میشوم میدانم که بعضی آدم ها را هر قدر بیشتر  دوستشان داشته باشی همانقدر بیشتر آزارت میدهند شاید این خاصیت عشق باشد، معشوق همیشه در پی سنجیدن است، سنجیدنِ عشق اما، تو این را بدان هر قدر بیشتر مرا بیازاری بیشتر […]

وعده

گفتی با اردیبهشت می آیم اردیبهشت گذشت بهار هم گذشت، تو نیامدی گفتی تابستان، تابستان هم گذشت نیامدی گفتی پاییز، میایم، میایم تا ولیعصر را عاشقانه قدم بزنیم زیر نم نم باران پاییزی پاییز گذشت تو نیامدی، دیگر به من وعده ی زمستان را نده بیا، بی هوا بیا میترسم روزی بیایی و بگویند نیامدی […]

آرزوی محال

انگار از گور برگشته ام، ساکتم، سرد وخاموش کاش بودی تا بی مهابا روی شانه هایت تا بینهایت اشک بریزم کاش بودی تا با صدای مهربانت مرا دلگرم کنی اما،،، افسوس که تو آرزوی محالی

چهار فصل

با تو من شادم، شادِ شاد بی تو اما خاموش، افسرده، پر از ماتمم با تو گرمم، مثل ظهر تابستان بی تو اما، یخ زدم سردِ سرد مثل تاراج بهمن با تو بهارم، سبز و زیبا بی تو خزانم زرد وبیمار چهار فصل من بستگی دارد، به حضورت،  تو برای من نظم تمام تقویمها را […]

fatemeh mostafaei

هر روز که بیدار میشوم، با خودم میگویم نکند امروز وقت رفتنت با‌شد؟ نکند قرار است که بی تو بودن را تمرین کنم؟ نکند قرار است که بعد از این از پشت پنچره ی غریبه ها صدای روح بخش خنده هایت را بشنوم و چه تلخ است اینهمه دغدغه،و دست و پا زدن بین بودنها […]

fatemeh mostafaei

وقت جدایی به من گفت خوبه که ما به هم وابسته نشدیم گفتم آره من که نباشم برای تو مهم نیست، تو هم نباشی برای من مهم نیست فقط یه کم نگرانت میشم، خیلی دلتنگت میشم و خیلی زیاد میمیرم

فصل رفتن

کاش پاییز فقط فصل آمدن بود، فصل رسیدن کاش پاییز فقط کاممان را شیرین میکرد با انار و زالکش اما سالهاست که پاییز فصل رفتنهای بی هواست، تنها شدنهای یکدفعه ای و دل کندنهای بی امان که امانمان را میبرد سالهاست که پاییز فقط فصل رفتن است 🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁🍁