وارد شده توسط روح انگیز بیرانوند

دست تمنا

ترس من از مرگ نیست دم رفتن م، دیر رسیدن ت مرا می‌ترساند نبض باران را که گرفتم آمار عاشقانت دستم آمد دست تمنا از دیدگانم بیرون شد و رنگین کمان به همدردیم قوس و قزح ترک کرد موج عاشقانت را دیدم در صف دیدنت کاسه چشمانم خالی به دستم درد مجنون یادم آمد توفان […]

تکرار پاییز

پاییز تکرار رنگ باختن هاست تکرار ترک کردن ریشه در سختی و سرماست تکرار جان باختن کودکی در سر ما از غفلت ماست تکرار خیس شدن ته مانده غذا در سطل زباله هاست تکرار حسرت پوتین و پالتو در دل فقراست چگونه می گویند پاییز زیباست

دنیا

صبح که دنیا بیدار می‌شود لباسی به رنگ عشق بر تن نازش می پوشانیم قانون طبیعت را در عشق معنا می کنیم دنیا چه مهربانی است هر روز به سلیقه ما لباس می پوشد و به زبان ما سخن می‌گوید دنیا چه طوطی باهوشی است هر چه در گوشش نجوا می کنیم پاسخی مشابه به […]

برزخ ویرانه

دختری سه ساله در برزخ ویرانه با ترسیم تصویر پدر درعرش رویا بوسه بازی می‌کند برای ماندگار شدن رویایش دستان کوچکش را به دور گردن ماهتاب پدر حلقه آویز می‌کند به‌رسم ناز دخترانه پدر را برای بردن خود به مهمانی خدا راضی می کند

زاگرس

خواب دیدم چه خواب داغی من و هم اهالی می سوختیم در تب بی امانی دیگران به نظاره مان نشسته بودند به خوش گذرانی دیدم بغض خدا را پریدم از خواب غرق در عرق بی کسی افسوس و صد افسوس به تعبیرش سوخت میراث منو اهالی خدایا ندارد جز اشک تو امیدی زاگرس من و […]

دل گلها

گمان کردی که آتش زبانت تنها، گل بی حصاری را می سوزاند و بس آیا ندانستی سوز و آه نفس های گل آتش می شود به ریشه عزیزانت؟ آیا ندانستی دل گل ها هست همچو کعبه منزه ؟ وای بر تو که به مصاف کعبه رفتی آیا نخوانده بودی این قانون کهنه بر لوح زمان […]

رفاقت

ظلمت راه دست وپا می زند در سیل رفاقتی چنین چه سیاه خطی دشمن دوست را شدی دوست ؟؟ در کدام محله آموختی چنین رفاقتی شیر یا خط ؟ افتاد ز دستت برد سکه را آب نیرنگ پر یا پوچ؟ دزد زد هر دو دستت دری جز صداقت را باز گذاشتی در کف دستت دوست […]

من هم مسلمانم

من هم مسلمانم هر نوبت به زحمت آب می کشانم دست نماز همراه پیر سجاده نه در جایی تازه هوشیار به احوال منزل گوش در بازی کودکانه زنبیلی به دست پندار می فرستمش به بازار می شود واژه ها ساری به نهر زبان خمار باغ مجازی یکی به دقت چندگانه شنیدم کوچکتر کودکم گفت صدا […]

نقاشی خوشمزه

نقاشی خوشمزه کودک بر پوست شرمنده یخچال در آیینه چشمان مادر تصویر بارانی از بادکنک بود بادکنک هایی پر از هوای اشکهای مادر که پروازی سنگین داشتند در آسمان جیب پدر و همان نقاشی برای من و تو تصویری از هنر بود و بس

داغ تر از عشق

تو اگر بدانی که چه آیتی بر کتابم خورشید می شوی و آتشی داغ تر از عشق می اندازی به جانم سرم به زیر مهر خاموشی گر برود جانم صد باره می شکفد برابر چشمانت تا جریمه کندهمه ی صفحات دفتر دنیا را به بوسیدن لبانت چگونه می توانم عاقلانه زندگی کنم وقتی که در […]

ضرباهنگ عشق

هر بار که نگاه می کنم چشمانت را گویی به صف اول متولد شدن ایستاده ام وعطر صدایت ضرباهنگ عشق است که در هوایم ماند گار می شود جاذبه چشماتنت بودنم را به پایت می کشاند بودنی که از ترس دوریت سال هاست پلک نزده وتاریخ هر روز من این است تو/تو/تو هرگز به زمان […]

شرم

من باور دارم که شبی بعد از این شبها ملاقات خواهم کرد خداوند را در فضایی کوچک و فاصله ای نزدیک و من شرم دارم از بوی دهانم روح انگیزبیرانوند(فرنگیس)

بازار شلوغ

من اگر گم شدم کودکم بازیگوش بود تو اگر دیر پیدایم کردی آیا پاسبانیت فراموش شد؟؟ چگونه از من می خواهی هوشیار باشم وقتی دست کوچکم را در بازار شلوغ رها کردی و آن جا هیچ کس مثل تو نبود که من به سویش بدوم لرزش تنم را ببین حالا که پیدا شدیم جان من […]

غربت

صندق غربت من پراست از عددهای تنبل ساعت کفشهای هرروزه گیر کرده اند در ترافیکِ  دوباره میوه کاج سنگین برسفره سبزه یخ زمان چه بی رحمانه آب می شود به کف دستان آینه من ابرم وکر از رعد وبرق دیوارهای این شهر

آرزوی چشمانش

انسانم به درد می آید اگر باشد وقتی از کودک دستفروش کنار خیابان که گم شده به غم اسباب شادی بخرم برای کودکم که در صندلی عقب ماشین لمیده و بستنی می لیسد خجالت میکشم از آرزوی چشمانش که سوار می شود بر دوچرخه بسته شده به پشت ماشین و هزار بار انسانم میمیرد اگر […]

هم سفره

چرا؟ شبی به صرف شامی همه مارا به منزلت مهمان نمی کنی آنجا که همه چیز از پشت همه چیز پیداست ومی شود روشن،روشن دلی سیر خندیدو با همه هم سفره شدو بر هیچ چیز نگریست شاید برای آموختن خاطره ای کافیست

حسین

حسین از مرگ هراسی نداشت زندگی با ظالمان را عار می پنداشت حسین تاجر نبود و به طمع بهشت نیامده بود حسین نوکر نبود و از ترس ارباب نیامده بود حسین آزاده بود و برای شکر و سپاس از معرفت کردگار به کربلا آمده بود