وارد شده توسط مهناز رنجبر

مناجات

  خدایا به حرمت این روزان و شبان دستم را بگیر تا در این ازدحام باورها گم نشوم یاری ام کن هرگز آن ندای اغواگر درونی بدراهم نکند که دین چیست؟ و خوب بودن کافیست….. مدد کن آنقدر متمدن نگردم که معنویات را عقب ماندگی و عقاید را واپس زدگی بدانم….. نگذار تا با توجیهات […]

تو باید باشی‌‌‌

این روزها حنای زندگی رنگی ندارد تنها گذر تلخ زمان است وبس زمهریر آرزوها ؛ حتی چای هم چای همیشگی نیست چه با دارچین ، چه با زعفران! خیالات دارند مچاله ام‌ می کنند اما دستم به نوشتن نمی رود انگار واژه ها از من می گریزند و شعر هم به انقباض ذهنم می خندد….. […]

می رود آخر

. می رود روزی آخر می رود زنی که در زندگی ات جوانه زد و به امید سبز شدن همه اش را به عشقت سپرد و تو روحش را خراشیدی می رود آخر زنی که در روزهای افتادگی هم شانه ات بود تا تو گردن افراختی و دیگر ندیدی اش می رود سبکبال می رود […]

نقاب

دلگیریم از نقاب زخمی تزویر آدم ها غم جولان می دهد در دلمان ولی تنهاییم و لاجرم می گریزیم از هم به سوی هم…. چشم ها به جاده های خاکی به آدم های بی روح شاید رهگذری برسد ومرهم باشد بر زخم  ناسورمان که نمی رسد و باز تنها غم است که می آید هر […]

دلم می خواست..

” دلم می خواستهای” من تمامی نداشتند  بلند بودند اما کوچک وقتی شنیدمت و دیدمت کوتاه شدند اما بزرگ : “دلم میخواست تو همدم لحظه هایم باشی “ . و ازآن پس دلم سهمی از دنیا نخواست ! دستان تو نهایت آرزویش شد و حالا من باید بیایم تا دستانت را  بگیرم از دنیا پیش […]

من یعنی من

من یعنی ” من “ آنی که فقط اوست ” من بودن ” کار سختیست پر از نهان داشته هایی که جز آینه کسی نمی فهمد من بودن دردیست به وسعت هرآنچه سکوت است هرآنچه احساس است هرآنچه اشک است و لبخند عشق است و نفرت آرامش و آشوب گاه  دل پای عقل را می […]

روزهای عمر

روزهای عمر پرشتاب در گذرند برف ریزان شد بر موهای مشکینم اما هنوز هم چشم به راهم رفتی بدون هیچ آمدنی… کاش تکرار داشتی مثل فصل ها…. عاقل نیستم  فلسفه نمی دانم عرفان‌ نخواندم اما نیامدنت به شاگردی ام نشاند… حالا مسئله های انتظار را حل میکنم مثنوی های عاشقانه را از حفظ میخوانم جغرافیای […]

زیادی زن نباش

بانو زیادی زن نباش زیادی زن بودن وادارت می کند به تاب آوری که سیلی خور روزگار باشی که سماجت کنی بر حسی غلط که قربانی شوی…! . ساده نباش صدرنگ که نه لااقل ده رنگ باش! آن دیروز بود که سادگی زیباترین رنگ بود الان خطای بزرگیست آغاز فرسودن است رنگها را ابرو بادی […]

تن پوش دلم

. شبکه دل ؛ خبر می دهد : ” اوضاع خوب است امنیت برقرار و قانون عشق جاریست تو حکم‌ می رانی بر دلم…! “ . اصلا تو می دانی هدف از خلقت دلم چه بود؟ که شبها با خیالت به ماه سفر کند و روزها بوسه بر قلم زند و تمنایت را به او […]

خاتون

. خاتون میگفت : قدیم ها جواهری بود که می درخشید بر طاقچه زندگی ها جواهری به نام” صبوری” صبوری برای رسیدن نامه تمام شدن فیلم دوربین و ظهور آن انتظار پر شدن قلک وجشن کوچک شکستنش….. حتی صبوریِ جاافتادن غذا و سیر ترشی هفت ساله صبوریِ جوش آمدن آب سماور دم کشیدن چای قد […]

واژه های من

. ” واژه ها “ این کوچک های دوست داشتنی در تازش اندوه به قلب بی تابم آنهایند که مادرانه در آغوشم می کشند و بنده وار سر به آستانم می سایند. گویی می دانند در یخبندان زندگی جز آنها تن پوشی ندارم گرچه گاهی گره میخورند در میان حنجره اما باز هنرمندانه  وسعت احساساتم […]

آدمها و درختها

. آدمها مثل درختند به بعضیشان میتوان تکیه داد و چشم ها را بست خستگی سال و ماه را به در کرد. . در کنار بعضی پر می شوی، توان میگیری، مثل درخت میوه دارند آن ها ! . بعضی هم گلبوته اند حتی نگاهشان هم کنی جلا می دهند روحت را . اما امان […]

شهری در سر من

. در سرم یک‌ شهر بزرگ است پر از هیاهو ایستگاه های انتظار نیمکتهای دونفره کافه های دنج و نیمه تاریک اتوبان های شلوغ کوچه های باریک آدم های سرگردان . سرم به تنهایی یک شهر بزرگ است پر است از دعوا از دوستی از گریه از خنده عشق ، نفرت صلح ، جنگ….. و […]

اجازه

. اجازه هست؟ اجازه هست بگویم عشقت سرگردان وادی جنونم کرده است؟ بگویم که چقدر سرگرم خیالات شیرینم ؟ با توام اجازه هست که با دستانت در وادی جنون شهری بسازم؟ اجازه هست با لبخندت پر بگیرم و در آسمانش پرواز کنم؟ بگو عشقم اجازه هست دریای آبی چشمانت را به شهر عشق کشم و […]

زن ها و عشق

زن ها عجیبند درعشق عاشق مردی می شوند که خط به خط معنایشان کند عاشق دوست داشتنی که روی دستش حسی برنخیزد که تابی نهایت پیش رود . زن ها قانعند درعشق اگر تمام عالم کور باشند برای سرمستی هایشان نگاه عشقشان کفایت میکند . زن ها پر توقعند درعشق کسی را می خواهند که […]

خیال

. با مرمر خیالم امشب بتی بسازم آنگه به یاد رویت سجده کنم به مستی سرگشته در خیال و گم گشته در جنونم بازآ که در غم تو رفتم به بت پرستی🌷 #نازی_دلنوازی . مهنازرنجبر

من و تنهایی

تنهایی من دلنوازاست عاشقانه و لطیف دورم از تو اما در خیال رقص انگشتانت را لای موهایم حس می کنم چشمانم از شرم نگاهت خمار میشود  و سینه ستبرت دلم را می لرزاند . تنهایی من مقدس است در آن وضوی عشق میگیرم با دلدادگی سجده مِهر می کنم و هر روز قلبم را از […]

زیستن اشتباه

. تمام‌ امروزمان در حسرت و اندوه دیروز و اضطراب فردا می گذرد و اینگونه مجال زیستن را از خود گرفته ایم چشممان به راه جاده های خیالی به امید فرداهایی که شاید بیاید شاید هم نه!! این غلط زیستنِ امروز عمرمان را سوزاند لحظه هایمان را بر آب داد و شقیقه هایمان را سفید […]

آرام من

. آرام من اردیبهشت عاشق چمدان سبزش را بست برخیز جانم خرداد دارد به در می کوبد من که بی صبرم برای آمدنش آنقدر سردم که شاید گرمایی از جنس خرداد یخهایم را باز کند… آرام من می دانی؟ تو تمام منی بیا با خرداد همدست شو گرم کن مرا خرداد بتابد برتو و تو […]

دریا

دریای چشمان تو را در خواب دیدم زان پس دلم را در تبت بیتاب دیدم آرامش دستان تو طوفان به پا کرد مواج موهای تو را سیماب دیدم مهنازرنجبر #نازی_دلنوازی

حال ما

. حالمان خراب است لگد مال احساسیم و زخم خورده دل گرفتار خوش باوری  و اسیر انزوا و بهت….. و من امروز آرزو میکنم برای تو برای خودم برای دلهای پاک که خورشید از مغرب طلوع کند شاید کسی بیاید که با خود نور دارد که افسون عشق میداند و با چوب جادویی اش با […]

پسرم

. پسرم ! همیشه گفته ام رفتارت را بسنج در سخن گفتن تامل کن درست را بخوان همنشین بد ممنوع! سرعت نداشته باش…. من به تو گفته ام حساب دخل و خرجت باخودت گفته ام شبها فلان ساعت….. خانه…!!! . توچه زود بزرگ شدی جان مادر من هنوز نگفته ام نشان  مرد بودن  قامت بلند […]

تولدم

. من‌ اگر متولد نمی شدم فرقی نمی کرد دنیا مسیر خودش را می رفت موج ها بازهم به آغوش ساحل می خزیدند زمین گردشش را داشت خورشید هم طلوعش را و حتما ستاره هم….. اما ….. دنیا یک زن کم داشت زنی شگفت انگیز زنی  که در حصار دلشوره ها با چشم هایش میخندد […]

زندگی

گرم بود و دلنشین با دستانی نوازشگر خوشحال بودم کنارش و روزگارم به کام…. شب به خیرهایش ملافه گرم خوابم بود و صبح به خیرهایش شروعی برای لبخند #زندگی را می گویم… دلنواز بود آرام و مهربان دلم‌ برایش غنج می رفت . کودکی عمرش کوتاه بود مثل غصه هایش چون قهرهای مثلا تا قیامت….!! […]

آدم های به موقع

آدمهای” به موقع ” سخاوت زمینند موهبت خاص خدا آن هایی که به سکوتت می رسند نه فریادت حوصله شان به دمی بند نیست وجودشان داغ از مهربانی ست و تنور دلت را گرم می کند…. آدمهای” به موقع” به دوست داشتن مسلطند لازم نیست هر آن بگویند یا جار بزنند “دوستت دارم “از نگاهشان […]

عمر گذرا

اسب سرکش عمر بی امان می تازد و در ما حس تلخی  نو به نو جان میگیرد فرصت  اندک است و زندگی افسارگسیخته گرچه ایمان داریم که” خَلَقَ الاِنسانَ فی کَبَد” اما زندگی دلبرانه ما را مدهوش می کند نمی شود دیده بر آن بست نمی شود از چشمه زلال دل ننوشید نمی شود شاهد […]

تو شمایید….

 باورم نیست تو یک نفر باشی حتما بیشتری ! بیشتری چون جایگزینی برای خیلی آدمها خیلی چیزها اصلا تو “شما”یید شما همه چیزید نیستید اما هستید و من هر شب و روز منتظرم منتظر سوت قطاری که شما مسافرش شوید و شما را بیاورد و جای اینهمه نبودن را پر کنید…. این همه نبودن رسم […]

لبخندهای بی شوق

دیرگاهیست لبخند میزنیم بی شوق نفس می کشیم بی سبب تلاش می کنیم بی هدف و نام این کلافگی را گذاشته ایم زندگی… ما بد شدیم… از وقتی که دوستی کردیم و پیچاندیم لبخند زدیم و گریاندیم واژه های مقدس نشخوار زبان شد خوبی ها لگدمال و مهربانی دستاویز ! ما بد شدیم.. از وقتی […]

نام دیگرمن

احساس نام دیگر من است چونان که وقتی  به کویر می اندیشم ترک‌ بر می دارم و چون به باران ، خیس می شوم اندیشه جنگل سبزم می کند ، خورشید داغ داغ و عشق مست و بیخود..!! حالا ببین جانم  یاد تو چه می کند بامن آنگاه که در حصار دلتنگی صدایت می زنم…؛ […]

کاش….

چقدر بد شدیم اشباعیم از غرور اسیر ریسمان خودبینی..! گرفتار توجیه و رها ازعذاب وجدان!! کاش میگذاشتیم انسانیت هوایی بخورد  و مهربانی بالنده شود کاش بر می گشتیم به دنیای کودکی به زیبایی های بی شائبه به پاکی های سرشار..!! کاش روزگار مهربان می شد و به جای سرایتهای مرگبار لبخند را مسری میکرد آغوش […]