وارد شده توسط بهنود کیمیائی

چرخ فلک

با من بگو چه دشمنی ها داری.. مگر بدخواهم که با من ناسازگاری.. مرا بگذاشتی کنج کاشانه ی غم.. تابش نداری ابریست آسمان من.. این چه رنجیست به دستم دادی.. با من به از این باش تو که آزادی.. جدار دلم را ترک ترک خرد کردی.. بد نمیگویم ولی با من بد کردی.. عربده ها […]

سرگذشت

ناگهان خاطراتت قلم زد بر سرم / هر چند که گذشتی ز دلم ای دلبرم/ خاطراتت شیرین بودند همچون قند/ سخت ضربه میزد برتن من مثل سنگ/ یادم آمد آن دروغ های قشنگ / دست کشیدن در آن موهای بلند/ یادم آمد آن شب نشینی ها تاسحر/ ناز پشت نازت گویی بودی جادوگر/ یادم آمد […]

پدر

ز نام تو نیست نام بهتری… نگین نیستی تو تاج سری… رنج دیده اما بی کینه ای… پاک و زلال همچون آینه ای… ساده گویم پدر در قلب منی… تویی که زیباتر ز هر سخنی… هرچه ز تو گویم کم است… شانه هایت کوله بار غم است… تویی زیباترین تصویر هستی… کنارت بی اختیار پرم […]

پندشاعر

یکسر به به و چه چه شاعری شعر گفت… چون که پیر بود حتمآ استاد گل گفت… شاعر جمع را قطره دید و خودش را دریا… یاد گرفت هر چه بر دهانش بیایید بگوید برما… یکی را دزد شعر و دیگری را قالب ندیده… گویی در شعر و شاعری عمرش چکیده… گر تو بزرگی پند […]

عشق اول و آخر

عشق اول و آخر… کجایی یار و یاور… تنهام خیلی تنهام… تک ستاره ی شب هام… غصه و هی غصه… تموم نشد این قصه… چرا رفتی از پیشم… باز منتظرت میشم… من که عاشقت بودم ولی تنهام گذاشتی… هر دلیلی آوردم تو بهونه داشتی گم شدم تو دست و پای این زمونه…. زخم های قلبم […]

پند آشکار

یکسر به به و چه چه شاعری شعر گفت… چون که پیر بود حتمآ استاد گل گفت… شاعر جمع را قطره دید و خودش را دریا… یاد گرفت هر چه بر دهانش بیایید بگوید برما… یکی را دزد شعر و دیگری را قالب ندیده… گویی در شعر و شاعری عمرش چکیده… گر تو بزرگی پند […]

قانون جنگل

وقتی میبندیم دست و پای شیر و پلنگ… کج نگه میکند همان آهوی چشم قشنگ… وقتی تعلیم را دهیم بدست الاغ سپید… همان بهتر که شکم اسب را درید… وقتی در قفس کنیم عقاب را کنار مرغان… پر و بال میگیرند برای پرواز جوجه کلاغان… وقتی احترام نان شود بر شکم روباه مکار… مدام یک […]

تلخ ترین شیرینی

خیلی شیرین شروع شد؛اما تلخ شد آخرش… هرکه داستانم شنید؛هرگز نمیشد باورش… هرکه آمد و پرسید و بی جوابی شنید… من بیدار بودم اما در خوابی عمیق… هرکه رسید سریع قضاوت کرد منو… دردم کم نبود اضاف میکرد غمو… روز به روز بدتر میشد حال دلم… درد تلنگر میزد که باید از اینجا برم… آرام […]

بی تربیت

کلاهیست در دستمان که بر سر یکدیگر میگذاریم… من بر سر تو ؛ تو بر سر دیگری ؛ و دیگری برسر دیگری… گرچه الکیست اما الکی نیست… آیین را دور میزنیم… دائمآ در خانه به همدیگر غر میزنیم… آدم ها هدف و زبان ها گلوله باران میکنند… گر دوربین نباشد آدم ها کشتار فراوان میکنند… […]

طبیعت

هوا سرد است… طبیعت دلش پر از درد است… زمین از آسمان نالید… آسمان شنید دگر نبارید… درختان رنگشان زرد شد… خورشید بی نور و کم رنگ شد… طوفان مسیر خودش را رفت… دریا عاجز شد سر رفت… سنگ ها یک به یک شکست خوردند… کوه ها خاک شدند ز بس غم خوردند…

نیم عمر

وظیفه شلاق میزد تنم را… عده ای آمدند بریدن نانم را… در خانه نشستم با قسمتی غم… نگذاشتن آرامش برایم حتی یک دم… خسته بودم لحظه ای درنده شدم… سرجایم نشاندن با قفس همدم شدن… عفو کردند و آماده ی پرواز شدم… پرواز زیبا نبود چون دگر تنها شدم… خموش شدم تنهایی برایم آیین بود… […]

تقدیر

از من شنیدی داستان های زیاد…از خوشی و غم از سکوت و فریاد…این بار چند لحظه ای بنشین کنار دلم…حال و روزم را ببین که همسان گلم…عاشق و دیوانه بودم سال های سال…من لال بودم و او پر از قیل و قال…نم نمک حال دلش از من سرد شد…بهار عشقش پاییز و رنگ زرد شد…من […]

بی قرار

هیچکس درک نکرد گذشتنت را لیک اندوه را من مزه کردمجای آغوشت بر تنم خالی ماندهستی ام زمستان شد دلم یخ زدجسمم عاجز شد و روح دردمندگل های باغچه یک به یک افسردنشاخه دار و درختان تعظیم کردندشادی و خنده با تو کنارم بودندباران و قهوه با تو خاطره بودقهوه تلخ با تو شکرین بوداین دم […]

اینجا

اینجا همه دروغ اند… همه شمع اند اما بی فروغ اند… اینجا نماندن ها همه بهانس… اینجا خیانت همیشه عاشقانس… اینجا معیار فقط مال و ثروت… اصل محو شد مثال شرافت… اینجا زبان ها حکم تفنگند… حق را میخورند بسیار زرنگند… اینجا همه هستند فرم انسان… اما رحمی نیست حتی به حیوان… اینجا در ظاهر […]

چندنفس خواب خوش

به دیده؛؛؛-؛؛؛ چقدر خوش منظرست این جهان… گفتار ها همه نیکوست بر هر زبان… جهان آزاد و خالیست از دید دزد… همه خوش خو تمامآ میگیرند مزد… خالیست اسارتگاه و درب هایش باز… در جهان نیست داستان رمز و راز… همگان گریزپایند از پیشامد بد… در رخسار دیده نمیشود لحظه ای غم… زندگی نیست دشوار […]

نی دوده

نشسته در عالم مبهم و زمین سرد… دور تا دور هستی اش همسان درد… رختی  ناپاک و دست های سیاه… چهره ای فرتوت و جسمی پوسیده… شده است بین همگان بی اعتبار… نمایاندن با انگشت بی بند و بار… جانشین اهل خانه شد نی دوده.. در خانه حضورش همواره غایب بوده… در خلاصه زمان زندگی […]

برکه

برکه ای در اینجا آشناست…نی های کشیده گوشه اش آشغالاس…فانوسی در اینجا نظربازی میکند…بوی لجن گل را ناراضی میکند…کنار برکه زمینی هموار و تخت…یکدست وزق پهنست مثل رخت…گروهی مگس برسطح آب راه میروند…قارچ ها خفگی را تعلیم آب میدهند…کسی خورشید رخشان را آگاهی دهد…تا آفتابش پند بزرگی به مرداب دهد…

بهار

ای فلک جامه آبی بر تن کن…شامگاه را ابری بسر کن…با مهربانی تا سپیده دم ببار…پرندگان را آوازه خوان کن بیدار…ای فلک فصل جدید را تو بده آگاهی…سلام سرسبزی را به هر صحرایی…شاداب کن رنگ و بوی گل ها را …سرمست راه بنداز رودها را…ای فلک درختان را سبزپوش کن…این روز های بی مهر را […]