وارد شده توسط Anis Jafari

من و شب

سوزنی فرو رفته در تن ابر، دردش گرفته هی می بارد شب است و پاییزی سرد پلک های انتظار آماسیده،اشک ها جار می زنند چو رختی به تن یک ژنده پوش، که به تن اش زار می زند ناقوس تنهایی به گوشم زنگ می زند ماغ اندوه نشسته به شیشه ی نگاهم شب است و […]

قصه زن

هر زن قصه ای دارد بدان غصه ها ناگفته دارد در نهان خسته و زار و افسرده و نالان هر بار که بر می گردد به زندان زندگی بی عشق، زندگی نیست،اسارت است آن غم ریشه می زند در جان،چهره اما نیست خندان #بانوی اردیبهشت ۹۸/۸/۲۴

برگرد

من این پاییز تو را چشم به راهم پاییز سال بعد،نمیدانم کجایم؟؟؟ که می داند مرده یا که هنوز زنده ام زود برگرد که بی قرارم کوتاه ترین داستان تراژیک جهانم کز کرده ام پشت پنجره،دلتنگم و تو را می خوانم بهاری رو به پاییزم ،نباشی خود را می بازم من تنهابرگ آویخته به درختم،برگرد […]

خیال تو

خواب هایم هم بدون تو می گذرد در سفرهای شبانه ام تنهایم یک چمدان نه کوله ای بر دوش دارم تو در رویای چه کسی که ردی ازتو نمی بابم؟؟؟ سری بزن به خلوتم، شیرین است خیالت هم تو را خوانم ،تو را خواهم به جستجوی تو گرفتارم تو درهیچ واژه ای وصف نمی شوی […]

گمشده

(گمشده) غمگین در آیینه منتظر پشت پنجره باران می خورد به شیشه چشم زنی در من، آن سوی نگاهم اشک آلوده چه فرقی می کند من ببارم یا او،دیدن بغض خانمان سوزه کدامین روز خواهد رسید که تماشا کنم در آیینه  خود گم کرده ام را  بنگرم ،بی واهمه #بانوی اردیبهشت ۹۸/۸/۲۱ # شعرآزاد

اعتراض یک زن

به ستوه آمده زنانگی ام در دماغه ی اندوهی ژرف ایستاده ام و به دور دست های زنانه ام نگاه می کنم لابه ها پاسخ نخواهند بود عمق درد ها را سکوت روح غمگینم ،اجبار است بیزارم از این آدم خواران از این وحشیان مقدس مآب به ظاهر انسان پناه می برم به تمام خدایان […]

زن

 من یک زنم بشنو آوای نشنیده ی درونم را بشنو مرا ، بشنو زبان بدنم را من یک زنم بشنو دردهای ناگفته ،بغض های فروخورده ام را من یک زنم بشنو مرا ، بشنو عاشقانه هایم را خسته ام از مانیفیست های شعارگونه از خوانش های فیمینیستی و نابرابری های زنانه ناگفته های کال جنینی […]

بوسه…

پرده به باد خندید آوای نسیمی خنک تا کرانه ی گوش هایم رسید از رقص باد در تن اش, بوی خوش گرفته بود دامنش پنجره برای همین عشق بازی ها باز مانده بود جهانی که به تماشای دل تنگم آمده بود پر از ذوق ،درد نامانوسم را دیده بود از پستان شب تاریکی می چکید […]

شورشی

آنک که مارش سرودهای انقلابی اش برخاست نامش شد شورش،خودش شورشی او فقط شهامت داشت که در خیابان های استبداد پای کوبان رها کند خوانش های آزادی را او یک زن بود وزش یک طوفان بود،شورشی نبود او با شهامتش خواب خوش یابوهای مستبد را ربوده بود نیش گلوله اگر تاراند قلبش را جاودان کرد […]

نیمکت تنهایی

(نیمکت تنهایی) نگاهم به آسمان است بانوی سیه موی شب این زیباروی ماه پیشانی دوباره می درخشد امشب عطر تنهایی می چکد از ابر خیال دوستت دارم ها ادامه دارند هنوز هم و غم انگیز ترم می کنند نمی شنوی عاشقانه هایم را خواستنت غمگینم می کند دوست داشتنت نیز هم و من این غم […]

شیهه شب

گاهنبار است و آغاز سرما پاییز عور نی لبک محزونش را می نوازد در گوش زندگی پیرسالی که هنوز نفس می کشد و لوندی می کند ارابه ی زمان یورتمه می رود روی تن خسته ی چشم های زنی تنها شیهه می کشد سمند سیاه شب در ابریشم موهای زنی که با باد صیقل می […]

نقاب

شب که می شود با تو زاده می شوم و جان می گیرم در تار و پود نوشته هایم روز که می شود می میرم ، چون تو را در شلوغی  روزمرگی ها نمی یابم شب که می شود در وسوسه انگیزترین حالت ممکن قرار دارم می غلتم در تنهایی خویش،میان اندیشه های کاتوره ام […]

کو چمدانم

شعرهایم آشفته اند پیش می روم و دست نوشتنم کندتر از پاهای اندیشه ام کت بسته می کشاندم به انزوای خویشتنم هنگام رستاخیز واژه هاست من این بکارت نانوشته را می درم ناگزیرم از لجبازی های کودک درونم کجاوه ی عشق سنگینی می کند روی شانه های قلبم کنار آمده ام با خیلی چیزها،خیلی حرفها […]

خودت را برسان …

خوابم نمی برد، خودت را برسان نشسته ام گوشه ی دنج و مایوسم محکوم به شب بیداری ام گیسوان شب را روی سرم کشیده ام لب فرو بسته ام به صبوری هرشب قدم می زنم با ماه با دلتنگی های ممتد همراه به خوب بودن تظاهر می کنم حالم خراب است،می دانم زیر انبوهی از […]

چشم هایم

“” هر شب از پی بی خوابی ها مرگ نزدیک تر می شود به من و معماری می کند لحظه ی مردنم را چیزی نمانده به انفجار این اسکلت شکننده ، می دانم این را جمجمه ی افکارم درد می کند واگویه های زهر آلود بی وقفه بال می زنند ; در پس زمینه ی ذهنم […]

رویای تو

نشسته ام روبه روی آینه ،با خودم حرف می زنم دست می برم به موهایم ، زیر و رو می بافم شکسته گیسوان حوصله ام، دستم نمی رود به کاغذ و قلم می بینمت در آینه ،مقابلم،حرفی بزن،چیزی بگو از انتظار خسته ام من تنهایی را،بدون تو بودن را بلد نیستم پریشانم ،از نبودنت وحشت […]

مسافر

پنجره را می بندم خبری از تو نیست باز هم خسته ام از انتظار روزهای غمباری را می گذرانم باران همآغوش چشم هایم شوقی به زیستن ندارم آنچه هست روزمرگی های پرتکرار شب پرسه ها و پلک های خیس و بی قرار خوره های مزاحم جمجمه ام را می جوند دل آشوبه ها هر شب […]

بی خوابی

این جا همه چیز عادی است تاریکی شب و پاییزی که جای باران، خون می چکد از پلک های آماسیده اش سرمایی نامحسوس و خفتگانی لمیده به رختخواب خویش و سکوت و من و تنهایی که هنوزم این جاست و بی خوابی نگاه می کنم به خود بی تصویرم چه اندازه پژمرده ام آرام نمی […]

آینه

به آینه نگاه نمی کنم چون تو آن جایی، آنسوی تصویرم میان مردمک خسته ی چشمان بارانی و مه آلودم چله پاییز که برسد من به خاطرات تو حلق آویزم پوستین تنهایی به تنم،یک لاقبا مانده خویشتنم طعم دلنوشته هایم غم آلود ، پایانی بر شادی های سقط شده ام من از دردهای ناسور انباشته […]

آغوش

تانگوی انگشتانت روی حریر نازک تنم پیش توست حواسم ، در انتظار بوسه ام آن هنگام که تب ملتهب لبانت می نشیند روی لبانم سرخ می شود انار گونه هایم بی تاب در آغوش تو بودنم به چشم هایت نگاه می کنم پلک نمی زنم من از تماشای این شاهکار آفرینش سیر نمی شوم ، […]

چتر

بی تو این چتر بغ  کرده دستم را نمی گیرد بغض در گلو می شکند دلتنگی و غم به حال من می خندد اندوه مرا می بلعد بی من چتر نوازشت زیر کدام چتر می رقصد؟؟؟ #بانوی اردیبهشت

مرا به یاد آور

باران می بارد لجوج و حریصانه نبردی خونین در گرفته بین آسمان و زمین خیل ابرها به سان رزم آوران جنگجو آوار می شوند روی عریان درختان گویی کمر به قتلمان بسته اند کوچه پر از برگ های رنگی شبیه چهل تکه ای زرد و نارنجی به کاغذ دیواری می ماند سنگفرش خیابان دل آشفته […]

پاییز

نیمه شب است نم باران و خنکایی پاییزانه پرده می رقصد خانه غرق خواب تنهایی من با چشمانی بیرون از حدقه بیدار سکوت هیچ نمی گوید و من به تو هدیه می کنم این دلنوشته های خواب آلودم برای بارش این بغض های فروخورده چه اندازه گلو کم دارم آسمان پا به پای من بغ […]

چشم های های بارانی

ابرها چنبره زده اند روی پلک هایم بغض های ناترکیده در گلو ،خوابم را ربوده اند دردها وحشیانه به مویرگ هایم هجوم آورده اند کابوس ها آوار شده اند خوره ها ،فکرم را می جوند مغزم آبستن افسردگی ها،کلافه ام رهایم کن زندگی،سوخته این گندمزار خسته ام از این واگویه های مریض از این دل […]

انتظار

تالار مغزم را می کاوم نی لبک می زنم با هجاهای مانده درگلو تانگوی واژه ها روی سن خیال  قلمم را به رقص می آورند مرور می کنم پسین یک روز ابری و بارانی و همآغوشی زفاف های پیشین را تو را به انتظار نشسته بودم سکوت بود و دلتنگی درکوبان نزدیک شدی به خلوتم […]