وارد شده توسط Azita Pahlavan

تنها لحظه ای

من از دنیا تو را خواهم تو از دنیا مرا خواهی دگر هیچم ملالی نیست دگر هیچم ملالی نیست تو میدانی مرا جانی مرا جانی و جانانی نفسهایم به سینه حبس میماند اگر لختی جفا رانی عزیز دل همه جانم تمام تارو پود من وجود من بود من نبود من شکوه من جلال من امید […]

بهشت

از خدا بهشتش را نمیخواهم هرجا که تو باشی بهشت آنجاست میخواهم بال خیالم را بگشایم شهپر آرزوهایم را بگسترانم آن زمان که خورشید عمود و بی وقفه می تابد سایبانت باشم و نسیم خنکی به سویت روانه کنم

بی شعله میسوزد

دلم بی شعله میسوزد حکیما تو کجایی؟! دمادم, هر لحظه میسوزد طبیبا تو کجایی؟! شبیه کوره ی آهنگران است   لطیفا مرهمی, پس تو کجایی؟!   گهی زاین و گهی زان  بی صدا آهسته میسوزد    کریما تو کجایی؟! # شعرآزاد   

خدایا

نفس در سینه حبس آمد به تن جان بی رمق آمد مرا صبح و شب وظهرم سراسر همچو شام آمد ندارم آرزوی زنده ماندن خدایا ! مرگ, جان من به لب آمد

صبح صادق

هر زمان یاد تو آید از خودم بیخود شوم    جام هستی سر کشم شاهد بیدل شوم  من همانم که وجودم به وجودت گره دارد  صبح صادق جان عاشق تلخیت, بد,مزه دارد   ناز دارد ناوک مژگان تو  می شکافد عمق جانم مستی شهلای تو   شک نکن یارب همین دم را خوشم    این دمی […]

آرام جان

لیل و نهارم شده ای   صبر و قرارم شده ای   آرام جانم شده ای   روح و روانم شده ای  تو کعبه تو بتخانه ام   پشت و پناهم شده ای 

خدایا مرسی

خیلی ساده و بی پیرایه بود  اما ارزشمندتر از آن سراغ ندارم خدایا مرسی مرسی خدای من  تحفه ی نابت را ب دیده ی منت توتیا میکنم چقدر خواست من و حکمت خدایم یکی بود… خدایا مرسی مرسی خدای من

انجمن عشاق

ستاره ی آسمان شبهای صاف من کجاست زیر نقاب کدامین ظالم رند و بی حیاست نمیدانم به انجمن عشاق رفته است یا که نگارم به زیر دست کدامین استاد شاگرد است بارها خوانده ام از نگاهش که بر میگردد هر چند دلم نسبت به او لبریز از اعتماد است!

چکاوک مهاجرم

چکاوک مهاجرم چگونه پر گرفته ای؟ از آسمان عشق من چگونه دل بریده ای ؟ بگو که با تمام جان ز فرقت وجود من برای جشنهای سبز سرود غم سروده ای!

ای کاش…

ای کاش که با قدوم خود اصالتم میدادی ای کاش که از مهلکه درد نجاتم میدادی ای پادشه گلها لطفی به دل خوار بکن ای کاش که در ظلمت تنهایی دلداریم میدادی

مغرور جذابم

تو ساقی و ساغر , تو شادی و باور من عبدِ پا بندت , هر لحظه در بندت مغرور جذابم , معبود و مقصودم شمع شب تارم , سوسوی افکارم بر من خدایی کن , باش و هواییم کن شاهی عزیز دل , فرمانرواییم کن مشتاق دیدارم , دردانه ی قلبم جاوید و پابرجای , […]

پرنده

پرنده ای نیمه شب بال گشودتا قلبهای منتظر را بهم برساند دلها آرام و قرار نداشت اما چشمها بسته بود تا مسیر کوتاهتر شود! حاشا! صیاد در کمین بود و مترصد فرصت ناوکش, آرزوهای قبیله ای را پرپر کرد. کاش!کاش!۰۰۰

کوله بارم پر غصه

به من آشنا نگو خیلی وقته ک منم بیگانه ام من ی بیگانه ی تنها توی سرزمین غمها در پی کاشانه ام حالا من خسته ی خسته کوله بارم پر غصه سفری به خاک دارم حالا من بی کس و تنها توی کوچه های یلدا سفری دراز دارم

ماه دورم

می پرستم خالقی را که خدایت کرده ماه دورم عشق پاکت چه شرورم کرده می نوازم موی نازت عشوه کن عشق دلم ماه دورم من صبورم نروم از کویت

هیچ زمستانی پایدار نیست!

زمستان پایدار نیست این را از رویش بنفشه های وحشی از لابلای سنگلاخهای کنار رودخانه های گیلان به کرات دیده ام. دو برگ کوچک سبز و چین خورده و یک گل زیبای چهار برگ بنفش که بر ستونی از ساقه بلند و نهیف چهره می نمایاند و بوی زندگی می پراکند. آری هیچ زمستانی پایدار […]

کنعانی من

سالار منی با من بمان تا من بمانم همزاد منی بی تو نه دانم نه توانم یعقوب وجودم شو من یوسف مصری ات کنعانی من باش و من زائر چشمانت

دیگر هیچ

نقد جان در بازار ریا کاران به چه ارزد که ریا نمیداند باید گرگ باشی ک باورت کنند ب بالاترین بها بخرندت وبر سر چشم بنشانندت و تعریف و تمجیدت کنند. هزاران بهار اگر از سالیان عمرت گذشته باشد اما گلی را نوازش نکرده باشی شهدی را با لذت ننوشیده باشی وعطری را با تمام […]

اگر…

اگر در الویت کسی نیستی آخرین گزینه هم نباش خودت را دست کم نگیر بگذار ارزشت را بپردازند نبودنت را حس کنند و هر لحظه با تمام وجود انتظارت را بکشند و گاه دیدارت را لحظه بشمارند

پاییز

به راستی که پاییز عروس عاشقیهاست وچه زیبا رخ میبازد و صورت گلگون میکند و تاج خجالت بر سر میکشد چ لطیف دل میبازد و چ ناباورانه میشکند

مرا چه شده

حساب زندگی از دستم در رفته است ب کجا میروم زورق شکسته ام پارویش را ب دستان ک سپرده است چرا هیچ کس باورم نمیکند فریادهای بی صدای من گوش فلک را کر کرده دریغ ک کسی نمیشنود مرا چ شده است؟! کسی ب دادم برسد مرا ب ساحل امن خوشبختی ببرد دستانم را بگیرد […]

خواب دیدم

خواب دیدم  باران باریده, غمهایم را شسته و دلخوریهایم را بر بند دلجوییهایت آویزان کرده ! بیدار ک شدم  بالش خیسم گواهی داد که چقدر دوستت دارم و تو نمیدانی!