وارد شده توسط Azita Pahlavan

خدای منی

چه دیده ای ز من، که رمیده ای؟ خدای منی خدا،چه ها شنیده ای؟ بگو که جان ز کف دهم به یک اشاره ات عزیز مست نگاه تو منم،لات و عزایم ، تو عزیز توگر روی، کجا شوم؟ بگو نفس!بگو خدا! من عاشقم نمی روم، چوون بروم، کجا روم؟! قلب مرا ربوده ای، به زیر […]

مرا چنین عیدی آرزوست

عید من لحظه ایست که در حضور تو باشم کنار تو باشم نگاهم به نگاه تو گره بخورد دستانم گرمی دستان تو  را وام بگیرد و سرم را بر سینه ی مهربان تو  بگذارم تا قلبم ضربانش را با ریتم ضربان قلب توهمپا کند و خستگیهایم را به یکباره از دوش بیفکنم جسم و روحم […]

زادروزم

زادروزم  دست تنهایی ام را می گیرم تا شانه به شانه دلتنگیها و بی کسی هایم را قدم بزنیم من حرف بزنم تنهایی زار بزند تنهایی فریاد کند من اشک بریزم  احساس سوزناکی ست این حس را برای کسی آرزو نمی کنم.

خدای من

بهترینم وقتی سراسر وجودم بی وقفه تو را فریاد میزند و پر از هوای توست پس هر لحظه و هر آنم از آن تو و مملو از عشق به توست خدای من عشقت در قلبم پایانی ندارد.

سرد نمناک

اگر روزی فتادم در دلت خاک   برایم گریه کن ای سرد نمناک         به چشمانم بهاری را ندیدم             ز دستانش گلی را من نچیدم         همی دانم که زندان بود دنیا          ز زندان من رهیدم سخت و تنها      بسی با […]

تنها لحظه ای

من از دنیا تو را خواهم تو از دنیا مرا خواهی دگر هیچم ملالی نیست دگر هیچم ملالی نیست تو میدانی مرا جانی مرا جانی و جانانی نفسهایم به سینه حبس میماند اگر لختی جفا رانی عزیز دل همه جانم تمام تارو پود من وجود من بود من نبود من شکوه من جلال من امید […]

بهشت

از خدا بهشتش را نمیخواهم هرجا که تو باشی بهشت آنجاست میخواهم بال خیالم را بگشایم شهپر آرزوهایم را بگسترانم آن زمان که خورشید عمود و بی وقفه می تابد سایبانت باشم و نسیم خنکی به سویت روانه کنم

بی شعله میسوزد

دلم بی شعله میسوزد حکیما تو کجایی؟! دمادم, هر لحظه میسوزد طبیبا تو کجایی؟! شبیه کوره ی آهنگران است   لطیفا مرهمی, پس تو کجایی؟!   گهی زاین و گهی زان  بی صدا آهسته میسوزد    کریما تو کجایی؟! # شعرآزاد   

خدایا

نفس در سینه حبس آمد به تن جان بی رمق آمد مرا صبح و شب وظهرم سراسر همچو شام آمد ندارم آرزوی زنده ماندن خدایا ! مرگ, جان من به لب آمد

صبح صادق

هر زمان یاد تو آید از خودم بیخود شوم    جام هستی سر کشم شاهد بیدل شوم  من همانم که وجودم به وجودت گره دارد  صبح صادق جان عاشق تلخیت, بد,مزه دارد   ناز دارد ناوک مژگان تو  می شکافد عمق جانم مستی شهلای تو   شک نکن یارب همین دم را خوشم    این دمی […]

آرام جان

لیل و نهارم شده ای   صبر و قرارم شده ای   آرام جانم شده ای   روح و روانم شده ای  تو کعبه تو بتخانه ام   پشت و پناهم شده ای 

خدایا مرسی

خیلی ساده و بی پیرایه بود  اما ارزشمندتر از آن سراغ ندارم خدایا مرسی مرسی خدای من  تحفه ی نابت را ب دیده ی منت توتیا میکنم چقدر خواست من و حکمت خدایم یکی بود… خدایا مرسی مرسی خدای من

انجمن عشاق

ستاره ی آسمان شبهای صاف من کجاست زیر نقاب کدامین ظالم رند و بی حیاست نمیدانم به انجمن عشاق رفته است یا که نگارم به زیر دست کدامین استاد شاگرد است بارها خوانده ام از نگاهش که بر میگردد هر چند دلم نسبت به او لبریز از اعتماد است!

چکاوک مهاجرم

چکاوک مهاجرم چگونه پر گرفته ای؟ از آسمان عشق من چگونه دل بریده ای ؟ بگو که با تمام جان ز فرقت وجود من برای جشنهای سبز سرود غم سروده ای!

ای کاش…

ای کاش که با قدوم خود اصالتم میدادی ای کاش که از مهلکه درد نجاتم میدادی ای پادشه گلها لطفی به دل خوار بکن ای کاش که در ظلمت تنهایی دلداریم میدادی

مغرور جذابم

تو ساقی و ساغر , تو شادی و باور من عبدِ پا بندت , هر لحظه در بندت مغرور جذابم , معبود و مقصودم شمع شب تارم , سوسوی افکارم بر من خدایی کن , باش و هواییم کن شاهی عزیز دل , فرمانرواییم کن مشتاق دیدارم , دردانه ی قلبم جاوید و پابرجای , […]

پرنده

پرنده ای نیمه شب بال گشودتا قلبهای منتظر را بهم برساند دلها آرام و قرار نداشت اما چشمها بسته بود تا مسیر کوتاهتر شود! حاشا! صیاد در کمین بود و مترصد فرصت ناوکش, آرزوهای قبیله ای را پرپر کرد. کاش!کاش!۰۰۰