وارد شده توسط عاطفه مشرفی زاده

روزنه

دلم تنگ است برای پرسه در کوچه های سنگفرش در دوردست هایی که مرا درخود گم می کند. با کفش هایی  با بند صورتی خیال می کنم که باید دچار فراموشی شوم به آنسوی نبودن برای پیوستن به ابدیت اینجا بند بندم  به بند است

خوابهایم برای تو

از امشب   خوابهایم برای تو از این پس باچشم های باز می خوابم از اینجا به بعد چشم هایم ازطلوع تا غروب نگاههای آشنا میآید و می رود که بیاید از طلوع چشم هایی که ندیدم از اینجا به بعد که تو چترت را نو می کنی من از راههای پراز چتر رفته برمی […]