وارد شده توسط علی رضایی

در نبودت

در نبودت هیچ طوفانی مرا با خود نبرد چتر و باران هم مرا دست فراموشی سپرد در نبودت کوچ کردم تا ورای غصه ها قلب غمگینم شکست و روز تلخی را شمرد در نبودت در خودم غرقم خرابم ساکتم بغض تنهایی گلوی خاطراتم را فشرد در نبودت سایه ی همسایه ها سنگین شده دستی از […]

تکرار تو در شعر من اندازه ندارد

تکرار تو در شعر من اندازه ندارد دیوار دلم غیر تو دروازه ندارد مه پاره بیا نور بتابان به شب من بی نام تو اشعار من آوازه ندارد پاشیده شده از غم تو بند به بندم دیوان دلم طاقت شیرازه ندارد محکوم فنا میشوم آن روز نباشی عشق تو قوامیست که هر سازه ندارد رفتم […]

از پشت نقابت چخبر عاشق تبدار

از پشت نقابت چخبر عاشق تبدار ای مدعی عاشقی و آدمِ بیمار گفتی که فقط با دلِ من گرم و ایاقی دیدم که دلت سالن گرمابه شد انگار اول چه خودت را به دلم خوب نشاندی گفتم که تویی سهم من از این همه دلدار در پشت نقابت به ریا چهره گرفتی بی تاب شدم […]

پاره ابری مزارسینه ام راسایه داد

آسمان هم قصه ی غمگین قلبم را شنید چشم تو حال منِ آزرده خاطر را ندید از همین بی میلی و نا مهربانیهای تو دل شکست و تکه هایش روح و جانم را درید پاره ی ابری مزار سینه ام را سایه داد ملتهب شد هر نگاهی قصه ی مارا شنید مرگ هم آهسته آمد […]

مارا ز خوشیهای جهان هیچ ندادند

از کار دلم عقل سلیمم نگران است دل در پی آزار من و روح و روان است مارا ز خوشیهای جهان هیچ ندادند این ناخوشی از دست دلی بسته زبان است آن روز که دل را بنشاندند به گل ما همواره وجودم به نهیب و نوسان است آسودگی از فتنه ی دنیا که غمی نیست […]

پیداست که بر دفترمن نکته نوشتی

آسوده ترین قسمت دنیا بغل توست خوشمزه ترین لحظه لب چون عسل توست پیداست که بر دفتر من نکته نوشتی این شعر که آمیخته ای از غزل توست خوشحالی و غمگین شدن و حال خرابم برخواسته از حالت و عکس العمل توست بی راهه نگویی که دلم تازه اسیر است این عشقِ من از غمزه […]

شهناز بیا شعر من اسطوره ندارد

درمانده ی بند و گره ی دام تو هستم خوشحالم از این حیث که من رام تو هستم انگشت نمای در و همسایه نبودم مشهور به آوازه ی خوش نام تو هستم آشوب درونم همه از چشم تو برخواست وابسته به چشمان عسل فام تو هستم فردوس اگر منزل حور است و ملائک من در […]

از چشم فهیم است تمام هنر من

از تو خبری نیست چرا همسفرِ من رفتی و شکستی به جفا بال و پرِ من امروز که دل در طلبت جامه دراند لطفی کن و با دل بنشین در گذر من فردا که دل افسرده شد و آه برآورد ترسم که بیایی و نبینی اثر من میدانم و میدانی اگر عقده گشایم عالم همه […]

تا کسی در باورم آهسته میگوید فهیم

حسرت دیدار رویت شادیم را برده است دلخوشیهایم به گورستان غمها مرده است فکر دیدار تو در من دست و پا میزد ولی نا امید از پا نشست و خاطری افسرده است برده ای از من قرارم، ای قرار زندگی ظاهرا شادم ولی روحم ز غم آزرده است هر چه هستم را به یغما داده […]

تا قیامت مینشینم در مسیر انتظار

صحبت از آغوشت آمد شعر من زیور گرفت شهرت و آوازه ام از یاد و خاطر پر گرفت مینوشتم نامه ای از تو بجان دفترم تا که نامت را نوشتم شعله بر دفتر گرفت دورم از آغوشت اینجا دست و پایم بسته است عشقت اما زندگی را در دلم از سر گرفت تا قیامت مینشینم […]

از هرچه که هستی دل غافل گله داری

از هر چه که هستی دل غافل گله داری از شادی و آسودگیت فاصله داری امروز خودت را به بطالت گذراندی با لحظه ی حالت چقدر مسئله داری تشویش از آینده ی نادیده گرفتی در عمق وجودت تبی از آبله داری با حال پریشان خودت دشمنی انگار در کار براندازی خود حوصله داری تصمیم گرفتی […]

تا قافیه باز است بیا شعر ببافیم

تا قافیه باز است بیا شعر ببافیم با عاشقی اندیشه ی دریا بشکافیم ما از لب هم نکته ی ناگفته بچینیم دلدادگی از شعله و پروانه ببینیم حرف از غم و دلگیری آینده نباشد تا قامت تقدیر سرافکنده نباشد من در تو بجوشم تو بمن خیره بمانی با دست نوازش به دلم دل برسانی دل […]

من قید دلم را ردم از طرز نگاهت

وقتی به من آمد نظر از چشم سیاهت من قید دلم را زدم از طرز نگاهت انگار که با قصد تصاحب گره بسته برپای دلم چشم شرر باره ی ماهت من باختم از روی صداقت دل خود را بنگر که دل از سادگی آورده پناهت یک تار از آن سلسله ی موی تو بس بود […]

من پریشان ازپریشان حالی مویت شدم

(من پریشان ازپریشان حالی مویت شدم) جان به لب آمد از آن ابرو به هم تابیدنت شعله بر دل میزند دزدیده مارا دیدنت من پریشان از پریشان حالی مویت شدم پیچ و تابم میدهد گیسو بهم پیچیدنت مطمئن بودم که بر وفق مرادم میشوی آخر از روز ازل بودم به فکر چیدنت دل ترک برداشت […]

مینوشتم غزلی از هنر لبهایش

کاش از حال من احوال مرا میفهمید یا که از عمق نگاهم عطشم را میدید تا به کی مهر تورا از همه پنهان دارم کاش در باغ دلم عطر تنش میپیچید من که در دام نگاهش چه گرفتار شدم کاش اوهم به دلم بذر وفا میپاشید مینوشتم غزلی از هنر لبهایش که چگونه کلمات بر […]

نگرانم نکند ظرفیتم کم باشد

کاش آهنگ دلت با دل من ساز شود غزل زندگی ام با تو هم آواز شود بزنی تکیه به پهلوی من و خوش باشیم توصدایم بکنی عاشقی آغاز شود نغمه ها در پس هم از نگهت پر گیرند من بخوانم همه را عقده ی دل باز شود تو ندانسته حجاب از سر خود برداری دست […]

پیداست دو چشمت به دلم رحم ندارد

تصویر تو آمد شب و روزم به فنا رفت در سینه دلم از عطشت رو به کما رفت سرگرم خودم بودم و غافل ز نگاهت از برق نگاهت به دلم تیر بلا رفت جوشیده دل از دایره ی شعله ی چشمت این آه جگر سوز شرارش به هوا رفت درگیر سر زلف تو افتاده ام […]

برق چشمان تودل رامیبرد تا دووور

آموزگارِ شاعرو شیرین زبان کیستی؟ ماه رویی نازنینی، مهربان کیستی؟ از صدایت موج احساسی به قلبم شانه زد تو تمام هستی و بسته به جانِ کیستی؟ برق چشمانت دلم را میبرد تا دور دور ماهتابِ دلفریبِ کهکشانِ کیستی؟ من که افتادم به پایِ آزمونِ چشم تو در تدارک بر سوالِ امتحانِ کیستی؟ لحظه ای فرصت […]

حافظ

حافظ ای حافظه ی شهر پر آوازه ی من قلب من خانه ی تو دفتر تو پاره ی تن نام شیراز بلند از تب دیوان تو شد خالق شعر تو هستی شه و ارباب سخن

شاید به دلت بازشودپای دل من

استاد من ای جان و جهانم ز تو روشن رخصت بدهی جان به فدایت کنم و تن سرگرم کتابِ تو شدم شعر بمن گفت در مکتب عشق تو جلا یافته ام من آگاه تویی از سخنان پس پرده از پرده برون آی و نشانم بده گلشن هر چند مرا پس زده ای لحظه ی دیدار […]

در التهاب زندگی تو آمدی به خواب من

در التهاب زندگی تو آمدی به خواب من تو مرهم مجسمی برای اضطراب من تمام هستی ام فدای آن خمارِ چشم تو که مستی از تو میرسد به جام پر شراب من دوباره جان گرفتم از ترنم صدای تو بیا ورق بزن مرا که بسته شد کتاب من به خلوتی نشسته بودم از غم خیال […]

آموزگاری مهربان در سایه سردزمان

آموزگاری مهربان در سایه ی سرد زمان بگشوده آغوشی که از نامهربانی خسته است هرگز نمیداند کسی درد درون سینه اش قلبی که با سنگ جفای آشنا بشکسته است هر نکته از گفتار او هر سایه از رفتار او میپروراند عشق را او با هنر پیوسته است من در کلاس عشق او درس وفا را […]

تو که اندازه هرآه مرامیدانی

تو که اندازه ی هر آه مرا میدانی تو که نا گفته سخن از نگهم میخوانی پس دگر کار مرا این همه دشوار نکن بپذیرم به نگاهی، شده است پنهانی تا به کی در به در و چشم به راهت باشم به خدا خسته شدم از شب و سرگردانی نظرت با نظرم یکسره دعوا دارد […]

نازک نگاهی در خفا با من نظر بازی کند

نازک نگاهی در خفا با من نظر بازی کند من مات در چشمان او، او صحنه پردازی کند با آن نگاه آتشین، صد شعله دارد در کمین دل را بسوزاند همان گاهی که طنازی کند هرگز ندیده هیچکس چشمی چنین آشوب گر آرام جان را میبرد آندم که غمازی کند در پیش چشمش بارها افتاده […]

از حباب روی آب در و گوهر حاصل نشد

هر خس از بالا نشستنهای دائم گل نشد همدم و همسفره ی پروانه و بلبل نشد گل خودش را خار دست هر هوسبازی نکرد عمر کوته داشت اما بی بر و باطل نشد مدعی را در غرور و نخوتش آخر ببین کز گناه و معصیت سمت خوشی مایل نشد طبل تو خالی کجا و لوء […]

چشم سیاهت

در چشم سیاهت دلم آرام گرفته از باده ی نوشت دو، سه تا جام گرفته هر چند که خواب از دل دیوانه ربودی او شعر و سخن را زِ تو الهام گرفته

موی بلندت

من به آن موی بلندت دل به یغما داده ام هرچه هستم را به تاری از معما داده ام گرچه کوته کرده ای آن زلف را از ناکسان هم دل و ام جان خود را بی محابا داده ام

دلبرم چشمش شرر دارد

دلبرم چشمش شرر دارد که جانم سوخته تار و پودم را به هرم آتشش افروخته در کمان ابروانش بسته است تیر بلا قلب هر آواره ای را با نشانش دوخته از شراب شهد شیرینش چه گویم ساقیا مست دائم گشته است هر کس به جامش ریخته نور او تابیده بر ماتم سرای سینه ام صد […]