وارد شده توسط علی رضایی

باتو

باتو محکوم به عاشق شدنم میدانی از نگاهم همه عشق مرا میخوانی باتو محکوم به شب گریه و حسرت شده ام کاش میدانستم با دل من میمانی از خدا خواستم و عشق مرا فهمیدی شهر بارانی چشمان مرا هم دیدی پاره کن ابر سیاهی که مرا بلعیده نکند از دلِ درگیر تبم ترسیدی فکر برگشتن […]

من که میدانستم

نفسم بوی عطش میدهد, از دشت جنون قاصدی آمده دل را به گروگان ببرد مسلخ حادثه را چشم تو میگرداند رسمش این بوده که جان را به نگاهی بخرد گفته بودم بارها آتش عشقت گیراست گفته بودم به دلم پای تو هم می لغزد گفته بودم بگریز از غم و دل آخر گفت چه گریزی، […]

دو راهی

یک نظر درد آشنایی یک نظر ناسازگار موج بودم میزدم بر صخره های انتظار صخره بودی میشکستی قایق عشق مرا مینشستم بر عزای موجهای احتضار میکشیدی با محبت با غضب پس میزدی با کشاکشها دلم را میشکستی بی شمار بادبان افراشتم بادم ندادی ای دریغ وقت طوفانها نجاتم داده ای از کارزار تا به ساحل […]

سراب

بانگاهی روشن و چشم خریدار آمدی با دلی عاشق تر از لیلای مجنون آمدی گفته بودی صادقی در دوستی با قلب من تازگی از پیله ی پروانه بیرون آمدی گفتنی ها را تو گفتی من سراپایم سکوت قلب یک رنگم برای عشق تو آماده بود دستم از دستان پر مهرت نوازش میگرفت چشمهایت قفل و […]

نمیگویم که فرهادم

مرا در فال چشمانت چرا هرگز نمیبینی نمیگویم که فرهادم نمیگویم که شیرینی مرا آدم خطابم کن تو از طوفان حوایی تجسم کن حضورم را در آن سیبی که میچینی بچینم دیگر از سر شاخه ی تردید و تنهایی تظاهر میکنم هستی و میدانم که می آیی اگر تلخ است، مینوشم برای دیدنِ چشمت نگاهت […]

تو بگو چه کنم

با سری مست، از آوازه ی نامت چه کنم با نگاهی گره آلوده به دامت چه کنم مستی از مستی من مایه به مستان میداد جام ناقابل من خورده به جامت چه کنم باده ی گل رخت از جنس خود آتش بود آتشم داده ای از روی کرامت چه کنم صحبت از دوری و پرهیز […]

قاصدک

من از احساس چه میدانستم قاصدک آمد و در گوشم خواند گرمیِ لطفِ کلامش بی شک چشمه ی خشکِ دلم را جوشاند در پذیرایی این شیدایی دل نوپای من آماده نبود آتشی داشت کلامش انگار که نگهداری آن ساده نبود حسِ جاری شدنی طوفانی به وجودم تبِ عصیان میداد متلاطم شده بود افکارم دلِ بی […]

پر مهرترین راز خدا

پُر مِهرترین رازِ خدا نازت کو؟ چشمانِ غزل سازِ نظر بازت کو؟ سر فصلِ کتابِ آفرینش بودی گل واژه ی اشعارِ خوش آوازت کو؟   در گیرِ حوادثِ نگاهت بودم از برق نگاهِ تو دلم آخر سوخت کِی حادثه با قلبِ یخی میجوشید دل، سوختن از طرز نگاهت آموخت میرفتم از این باغ و نمی […]

بازنده

در وجودِ تو وفاداری که نیست چشمهایت برده یِ چشمانِ کیست؟ مرده ای دیگر برایم دور شو دینِ تو بازیچه ی ایمانِ کیست؟ خسته ام از بازی هر روزِ تو از نقاب و چهره ی مرموزِ تو دست شیطان را مکرر بسته ای او شده حیوانِ دست آموز تو ادعای عاشقی داری ولی با صداقت […]

مادر

مادرم رفت ز پیشم دیروز بر مزاری که در آن خانه گرفت پای من سست شد از این ماتم زندگی چهره ی خصمانه گرفت مادرم پاشو از این خاکستر سینه ی خاک سزاوار تو نیست گرمی خانه ی قلبم بودی بعدِ تو صاحبِ این غمکده کیست مادرم درد و بلایت به سرم خواهر کوچک من […]

فکر مبتلا

شب شد و فکر مبتلا از تو حذر نمیکند یادِ کسی به خاطرم جز تو گذر نمیکند سایه ی مرگ آمده پنجه به شیشه میکشد شاهدِ باورم بیا، مرگ خبر نمیکند رفتنِ بی بهانه ات سنگ به سینه ام زده قلبم از این شکستگی سخت به تنگ آمده بغض دوباره ی منی، راه نفس گرفته […]

پروازِ قفس

قلبم اسیر و سینه ی تنگم قزلحصار درخلوتم نشسته تبِ چوبه های دار هم بندِ بلا دیده ی اندوه و ماتمم سلول به سلولِ تنم زخمِ انتظار پروازِ قفس بال و پرم را شکسته بود بازنده ترین مردِ خسته ام در این قمار برگی که برآن طالعِ نحسم نوشته بود رو شد به دست بازیِ […]

شاهد گریه ها ی من

شاهد گریه های من آینه های خانه بود همدم ناله ها شب و خلوت بی نشانه بود سنگ صبور قصه ها گوش بمن نمیدهد بس که گلایه های من از گذر زمانه بود پنجره ها عبوس تر، از دلِ سردِ مبتلا پنجه ی شب میشکند خلوت پشت شیشه را قفلِ سکوت سینه ام در دل […]

خواب شیرین

برقِ نور آفتاب، از لابلای موی تو بر نگاهِ بیقرارم، سازِ رقصیدن گرفت بوی سرشار از بهارت، در مسیرِ سینه ام کودکِ دل را به سختی، غرقِ بوسیدن گرفت آتشِ خاموشِ عشقم، از تبِ بوسیدنت ملتهب شد ناگهان، بر اشتیاقم شعله زد دست و پا لرزید، از این شوق بی اندازه ام باورم در شوک، […]

دوست بیگانه

طلوع فاجعه یعنی تمام اختیارت را به دست سارقی دادی که از ایل و تبارت نیست لباس بره پوشیده همین گرگی که میبینی برایت خطبه ای خوانده که معنایش گرفتاریست تو در بیراهه خوابیدی ولی گفتند بیداری سرابی پیش رویت بود بنام دجله انگاری از اعجازش چنین گفتند بلاها را سپر باشد بلا آمد مشخص […]

تشویش

دلم را زیر و رو کرده صدایی در قدمهایت نمیدانی چه تشویشی عذاب رفتنت دارد درون خانه می گردد به دنبالت نگاه من تو را جایی نمی بیند، و بارانی که میبارد.

رفتن

در عبور از من دلم غرق نگاهت مانده بود هر نفس در سینه ام با سکته ای ترسیده بود چشمهایم رفتنت را قبل از اینها دیده بود طالع نحثی که بر فنجان من پیچیده بود شانه هایم طاقت بار جدایی را نداشت رفتنت اندوه را در خاطراتم جا گذاشت در نبودت ابر غم آمد به […]

دعای عید

دعای عید امسالم برایت عشق و آزادیست دلی لبریزِ از احساسِ خوب و خنده و شادیست تنت سالم عزیزِ دل رفیقِ مانده در منزل دلم تنگ است میدانی ولی دوری به از مشکل جهانی آرزو دارم، برایت غرق خوشبختی نباشد حرفی از جنگ و نیاد آفت و سختی نبیند چشم پرنورت غمی در سایه ی […]

هر نفس بی تو

هر نفس را بی تو با آهی تنفس میکنم شعرِ پر از غصه را ماتم، تخلص میکنم رفتی از آواره های من به سوی زندگی مرگ را در کوچه های غم تجسس میکنم در عبور از من دلت ساز پشیمانی نزد چشم من ابری شد اما قطره بارانی نزد رفتی و زندانی غم شد دل […]

صلح با هستی

باز دامان طبیعت بد و بیمار شده   هستی از دستِ جهالت، چه گرفتار شده خودمان باعثِ ایجادِ خسارت هستیم بالِ پروازِ خوشی را خودمان پر بستیم مادرِ جنگلمان خسته و غمگین افتاد بر تنِ سبزِ درختش خط ماشین افتاد دست هر قاصدکی نامه ی وحشت دادیم خبر از حمله ی بی رحم حکومت دادیم […]

تو بگو عشق منی

تو بگو عشق منی یا که توهم زده ام دست بر عطرِ لباست به تیمم زده ام مژه بر هم نزن ای آبی دریای جنوب کشتیِ بی ملوانم، به تلاطم زده ام مینویسم همه ی خاطره ها را بر باد تا بگوشت برسد درد دلم با فریاد بوی آغوش تو از هر نفسم می آید […]

وارث درد

در قرنطینه ی دائم همه زنجیر شدیم وارث درد کج اندیشیِ تدبیر شدیم جاده ی رفتن ما پیش و پسش مسدود است برکه ی پیرو صبوریم که تبخیر شدیم صحنه ی روز جزا را که مجسم دیدیم از خوشیها نچشیدیم و شکم سیر شدیم جانمان دست کسانیست که آدمخوارند شامل روی بدِ سکه ی تقدیر […]

اجبار

نگاه کن قرمز پوشیده بر اندام ماهیها چه آزین بسته آب تیره ی مرداب کوچک را تماشایی شده احساس بین ماهی و مرداب یکی وابسطه ی آب است و آن یک عاشق دریا به ناچاری کنار هم چه شبها را سحر کردند تظاهر بر وفاداریِ عشقِ یکدگر کردند ولی ماهی به دنبال نگاه شاه ماهی […]

مرگِ برگ

خشکیده برگی را که افتاده تجسم کن دیگر نمیبینی درونش زندگانی را دیگر نمی رقصد بروی شاخه با شادی طی کرده آن دوران زیبای جوانی را حال منِ درمانده را دیدی بدون شک فرقی ندارم با خیالِ برگ پژمرده من هم زمین افتاده ام در شهر ویرانی مردی که حتی استخوانهایش ترک خورده شهری که […]

نمیدانم چرا

احتمالا با نگاهت این دل وا مانده ام حس و حالی مشترک دارد نمیدانم چرا هر زمانی پلک میبندی دل بیچاره ام از نفس تنگی نمیکوبد نمیدانم چرا.

مینویسی از دل و ….

مینویسی از دل و با خود نمیگویی دلم زیرو رو میگردد از الفاظِ تبدار شما مختصر میگویم این را تا بدانی حال من بسته شد بر انعطاف و طرز رفتار شما مبتلایم کرده ای آوای سرشار جنون با دلی دیوانه رو کردم به دیدار شما یک نظر انداختم بر چشم آتش باره ات سوختن را […]

توهم عشق

سایه ای افتاده بر دیوار قلبم، شاید این سایه ی عشق تو باشد، آمده بازی کند دل که عمری ساکت و تنها نشسته بعد از این با صدای عشق تو، شاید هم آوازی کند مدتی تنهاییم سرگرم دست سایه شد دست من با دست سایه، یک دل و یکدانه شد گرمی احساس او در کنج […]

تکرار شب

ثانیه ها یک روز را در سینه جا دادند ساعت که قرنی را بدون شبهه بلعیده جای دقیقه هفته ها را میشمارم در مکث طولانی تمام خانه پوسیده بارفتنت چرخ زمان را زیرو رو کردی شب چادرش را دیگر از من بر نمیدارد روزی نمی آید مگر تکرار شب باشد قلب تمام آدمکها مان ترک […]

اینجا

اینجا خبر از صدای آزادی نیست اینجا همه ی حنجره ها مسدود است صد درد و بلا و معصیت نازل شد جان در تله ی ظلم و ستم محدود است شهری که مسیر آفت و ویروس است شهری که هوای کوچه اش مسموم است دستان تمام آدمان، مشکوک و اندیشه ی پاک و بی ریا […]

چشمان آهو

چشمان آهو را ببین صیاد بی احساس تیرش نزن او بره ای را پشت سر دارد عشق اصیل مادرانه در دل شیرش با اشتیاقی آمده سینه سپر دارد تیرو تفنگت را ببر اینجا نیا دیگر نفرین آهو نسخه ات را سخت پیچیده هرچند میداند تو هم دردانه ای داری عکس درون گردن آویز تو را […]