وارد شده توسط شعر آزاد

راز دل

چه خوش است راز دل را به طبیب گفته باشی / که سخن نگفته باشی و غمت گرفته باشد چه خوش است آن حبیبی که طبیب هم نباشد / به لباس تقوی و عشق دلش گرفته باشد شاعر: سجاد نوروزی “طبیب حبیب”

دست کشیدن

غرق یک بوسه طولانی مثل کف رو تنِ یخیده دریا لا به لای بلند موهایش می کشم دست از همه دنیاش شاعر: علی رفیعی وردنجانی

جای خالی تو

عـقرب ,عـقرب , ثانیه بر ثانیه, در جــانِ من دیــدم از ساعت, همیـشه , بدترین رفتار ,هم   سـنگِ دوریِ تو را , دائم , به سینــه میـــزند آیـِنه , اِنــگار , دارد , با نبــــودت , کــــار , هم   شـاد میخوانــم , ولــی آهنگِ غمگیـــن میــزند نـُت به نُـت, غُصّـه نشسـته بـر دلِ […]

ایران متمدن

بدانید ای مردمان جهان که ایران بودمهد آزادگان همه مردمانش نکو منظرند به مهمان نوازی به دنیا سرند همین مردمان دلیرو شجاع همه صلح دوستند به حکم خدا کنند احترام مردمان جهان که این رسم باشد به آئینشان همه مردم اندر جهان یکنژاد به مزدور وخائن کنند انتقاد بدنیا ازاین کشور با نشان نگردد گزند […]

فرجام عشق

فرجام عشق مر چیست تاوان عشق بر کیست تیزیِ حرف ناحق چشم تَرم دریده دیری ست بغض تلخم،مرا درهم تنیده افسوس کوله بارم جز حسرتی درش نیست عمری گران بدادم،جز آه ثمرش نیست بر لحظه لحظه عمراندک گذر نمودم آخر چرا چنین شد عمری هدر نمودم اندرز یا کنایه در هر دویش چه سری ست […]

صبح با صفا

مانند آن طبیبان ، اول بجو دوا را وانگه طبابتش کن ، بر درد مبتلا را دردی که بی دوا شد، درمان نمی توان کرد جز آنکه چاره جویید ، از فیض حق شفا را آخر طبیب دانا ، صحت۲ که از دوا نیست صحت ز خالق ماست، فرمان دھد دوا را تا آشنا نگردی […]

زنی از جنس ابریشم

زنی در پرده ای از نور میپیچد صدایش را تمام دلخوشی های شمار و بیشمارَش را زنی از جنس ابریشم، غزالی مملو از غمزه نشسته رو به مهتاب و طبق کرده نگاهش را زنی با زلفکان چون شب ، به زیر مه ، نشسته خوش ندارد چیزی از خویشش ، به جز والا ،تبارش را […]

دل سوخته

دلم سوخته در سینه ام در خواب تو خوابیده ام گر تو هم چون منی جانا ز دستت پر از کینه ام چون منی حالت خراب است چشمای منم به خواب است از دست این دل چه کنم گویی که دنیا به خواب است شاعر: مصطفی ارشد (کیان)

ازدواج

به یاد آوردم آن دوران خوش را که رفتیم خواستگاری بعد شامی پدر مادر تنی چند از فوامیل مرا بودند آن شب یار و حامی گل و شیرینی و لبخند و شادی بشد رد و بدل با احترامی پدر از جانب ما شد مقدم پس از احوال پرسی و سلامی برای خود جوانم را تقبل […]

گرفتار

چه شود گر برسانی تومراھم به نوا َ بدھی ره به حریمت سر آن مھرووفا نروم مجلس رندان که چنان اھل دلند نبرم بھره من از محفل آنان ز صفا نه من آنم بد ھم دل به دلارای دگر نه تو آنی نپذ یری دل شیدای مرا سر زلفت نه فقط گشته گرفتار دلم که […]

تندیس غزل

فقط خدا تندیس غزل درگیرنگاه تو شده آبی کاشی بر لوح وجودم تو فقط حک شده باشی من منتظرم تا که بنوشم قلمت را وقتی که به روی لب من شعر بپاشی باز آیی و از نو بشوی مونس جانم تندیس غزل را تو برایم بتراشی لا حول ولا قوه با ناز نگاھت از چشم […]

بلا

((توآن بلای قشنگی که آمدی به سرم )) بیا به ناز بغل کن، بشین گھی به برم تفقدی ونگاھی، شفاعتی و کلامی بکش تو دست نوازش، بنه تو سر به سرم کجا تو بوده ای اکنون،دلم به ضرب توتقسیم فدای قد چو سروت، ھمیشه منتظرم ترانه را چو بخوانی، جھان شود ھمه گوشی مرا دگر […]

بغلم کن

حرفي نزن از دلھره ، تنھا بغلم كن ھرجا كه رسیدم به تو آنجا بغلم كن چشمان تو يك مسئله ي حل شدني نیست اي وسوسه ي حل معما بغلم كن من ساحل خشكیده لبم ، آفت جانم اي موج گريزان لب دريا بغلم كن فرصت نده تا ثانیه اي بگذرد از عشق يك قافیه […]

آرزوی وصل

آرزو دارم شبی پروانهء شامت شوم تا که از وصلت بسوزم، من وفادارت شوم آرزو دارم دلم غم بیند از سودای تو بر سر کویت نشینم من گرفتارت شوم آرزو دارم رخم روشن شود از نور عشق تا که در صحرا بگردم مست و غزلخوانت شوم آرزو دارم به بازی ،دست در دستم نھی ھمچو […]

قلبی به قلبی

وقتی به چشمانت می نگرم دنیا در مقابلت کم می آورد؛ درحالی که هنوز در تفسیر خم ابروانت مانده ام…آشوبی تمام عیار به پا می کنی که عشق را بازتفسیر می کند ک معنایی جاودانه می بخشد… اکسیر عشق را از عارفانه های مولانا به عاریت گرفته ام و اندرون قلبم با روحم ممزوج ساخته […]

سی سنگان

عمری گذشت تا شبِ هجران به سر رسید حالا که در کنارِ توام، هر نفس بخوان با آن صدای خیس و بم و نوجوانِ خویش از چشم های آبیِ خوابِ پدر بزرگ – تصنیف های سبزِ بهاری لطیف را – تا عطرِ شابلوطِ کهنسالِ شهرِ نور با من بگو که این همه بارانِ تندِ گرم […]

در آتشی که اژدهای نفس هایت

من بال می شوم برای صدای تو پرواز کن در آسمان سکوت من با اژدهای مهربان نفس های ات محبوبه ی دل ام آتش بزن دوباره گلستان را تا آب ها بیفتند از آسیاب رنج در من بُکُش هر آن چه که غیر از تو ست – گر یافتی کسی – من سال های سال […]

بازتاب

حکایت روایت من غزلی نو شد برای زیبارویان جسم که تجسم شد حرکات کالبدی در تکرار این حجم از تنهایی افلاکی شد مبانی هنرهای زیبا تصویر درستی شد … من های ابیاتم حضوری شد . کرشمه دیدگان افسونگری ورقی باطل شد … شاکرم که دلم در خواجه ی میر رسول مهربانی زنده شد.. مستوره بانویی […]

پازل

شاید من و تو پازل از هم پاشیده یک ستاره باشیم تکه ای من و تکه ای تو باز هم ولی در طول وعرض هم باشیم یا فصل روییدن که رسید مثل ریشه های یک در خت در پی تکثیر هم باشیم چه کسی می داند چه رنگی دارد عشق ؟ مشکی نه آبی و […]

بشارت ملتم

هوا بسان دل من طوفانی ست……….. امابرآن عشق جاودان باقی ست چه بگویم؟ زخم های دیرینه دارم درسینه اما برلب گل خنده جاری ست چون آینده ی آن کودک زیبا ومعصوم جلوی چشمانم نورانی ست……………… پس تمام غصه ها از دلم می زداید گرد پیری ازمن می گریزد اندیشه ودل من می شود جوان چون […]

هوس

ای عشق دگر شوق تو هم با ما نیست دل مرد، و ما را هوس فردا نیست آن یار که هر شب ز تبش می سوزیم بنشست به پای دگری، ما را نیست * بالاتر از این عشق به زیبایی کدامست آیا به جهان من و تو عشق چنانست؟ کز حسرت آن سوختم و ساختم […]

فردوسی

باز از پر سیمرغ نشانی آمد از قاف زمان شاه کیانی آمد هومر شده شادان به تماشا اينبار اسطوره ی تاریخ جهانی آمد شاعر: لیلی سالاری

فراموشی!

اتش به جان دارم و در جوشم یارب چرا نشسته و خاموشم ؟! ترسم رقیب ز کینه کند کاری از چشم روزگار فراموشم ! نه عشق مانده بدل نی شور مردم ز چشم و دیده شدند بس کور ! سوختند چنان دفتر دانایی! دیگر به تن نمانده توانایی ! کو اتشی که جان و دلی […]

رباعیات

دیوانگی است چشم به راهم باشی! خورشید ام و کافیست که ماهم باشی… صد شیشه شرابِ سرخ در چشم ام هست حیف است که محرومِ نگاهم باشی… شاعر: احمد رحیمی

راحت جان

عهدبستم چوبیایی دگرازقهرنگویم گله ها رابگذارم خبرازوصل بگیرم شانه درشانه و هم دست به دست راه دریا بگرفته بلمی امن بگیرم سوی دریا موجی آرام آفتابی دلپذیر ساحلی درجستجوی راحت جانان بگیرم دیرگاهی در درونم راحت جانم گریزان دوست دارم سایبانی بهرآرامش بگیرم شاعر: بهجت شکیب نیا

نوع دوستی

مبرده کس به دنیا پر کاهی بگیر یادی زهمنوع گه گاهی دل درمانده ای را شاد نمایی نماند بر دلت افسوس وآهی شاعر: امین در افشان