وارد شده توسط ارس آرامی

آدم بی خطا

از آدمی که کسی “جایش” گذاشته و به سمت شما آمده نترسید! او معنی تلخِ جاماندن را می‌فهمد! از کسی بترس که برای اولین بار می‌خواهد “ماندن” را تجربه کند، از آدم بی خطا فاصله بگیر او آمده تا اولین خطا را با شما انجام دهد! او شما را “جا” خواهد گذاشت… ارس آرامی

ایستگاه درد

|| ایستگاه درد || ما اگه مسافر قطار بودیم پس چرا کسی بلیط ما را پاره نکرد؟ قطار در روحمان سوت کشید و رفت، ریل ها در استخوانمان آتش گرفتند! پل ها را دیوارمان کردند! و سوزن‌بان با بستن ریل، ما را در این “ایستگاهِ درد” محبوس کرد… ارس آرامی

کوچه معشوقه

عازم کوچه معشوقه شدم، خواجه پیر، حذر داد که “سر می شکند دیوارش”، گاه باید به سر از کوچه معشوقه گذشت، بگذار تا که سرم را بشکند دیوارش ! ارس آرامی

باران

ببار باران…، باران هم با باریدن بر این نیمکت خالی نبودنت را فریاد می‌زند و با ضربه به گونه هایم رفتنت را… من ماندم و یک خیابان خیس و چتری که دیگر باز نمی‌شود! ارس آرامی

تو حس موزون رنگین‌کمانی همان حسی که ابر را به زایش می‌خواند و زمین را به رویش و خورشید را به تابش می‌کشاند… من عطر تورا از تبار دوری میشناسم که از قبیله افسانه های هزار و یک شب است گیسوانت بوی عشق میدهند و چه آشناست برای من… ارس آرامی

تو همان

تو پژواک آهنگین خُنیاگرانی؛ تو همان افسانه‌ی بِکر جنگل‌های تودرتویِ مِه آلودی ، تو همان رایحه یکریز باران در ازدحام مرموز درختانی ، تو همان قصه‌ زاده شدن یک رود از مادر کوهستانی، توهمان افسانه باران های نیامده بر تن خشک بیابان های محسوری… ارس آرامی

بی خطا

از آدمی که کسی “جایش” گذاشته و به سمت شما آمده نترسید! او معنی تلخِ جاماندن را می‌فهمد! از کسی بترس که برای اولین بار می‌خواهد “ماندن” را تجربه کند، از آدم بی خطا فاصله بگیر او آمده تا اولین خطا را با شما انجام دهد! او شما را “جا” خواهد گذاشت… ارس آرامی

کوچه معشوقه

خواجه پیر حذر داد که سر میشکند دیوارش ای هزار سر به فدای تو و آن کوچه پر آزارش به جفا گر سر عاشق شکنی نیست ملال گو دل عاشق مشکن چون گنه است این کارش ارس آرامی

ایستگاه درد

|| ایستگاه درد || ما اگه مسافر قطار بودیم پس چرا کسی بلیط ما را پاره نکرد؟ قطار در روحمان سوت کشید و رفت، ریل ها در استخوانمان آتش گرفتند! و سوزن‌بان با بستن ریل، ما را در این “ایستگاهِ درد” محبوس کرد… ارس آرامی