یار نو، دلبر بدبخت مرا،، هارش کرد

نفرت قلب مرا، از لغت یارش کرد

ادعا بود، و نه احساس ،که هر لافی زد

در شب رفتنش‌‌ این را به من،  اقرارش کرد

تار و پود بدنم، بند نفس هایش بود

آن که احساس مرا، خنده‌ ی دلدارش کرد

هر که از طعم کس ناب لبی مست شود

با جهانی  نتوانی نشود تا کمی هشیارش کرد

من نه آنم، که  فقط خنده‌ی‌ تو،شعر‌ کنم

یا که با وسوسه هایت بشود خوارش کرد

عشق، یعنی قلم از تیشه‌ و دفتر از سنگ

که به عمری نشود، دست در آثارش کرد’

راز داری، قدم اول عاشق شدن است

مرد باید، اگر  او محرم اسرارش کرد

عشق، در ظاهر اگر نیست، ولی‌ یادش‌ هست

نه که در مسخره‌ بازی تو، انکارش کرد

“گذر از کوچه‌ی معشوقه‌ی‌ ما،پای‌ خودت”

چون که اصلا نتوان خرده به دیوار‌ش کرد

علی سلطانی‌نژاد

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *