❤️

ازدورشدی‌نزدیک‌،نزدیک‌در‌ِخانه

باپیرهنی‌کهنه‌لبخندی‌صمیمانه

مظلومُ‌ضعیف‌بودی‌خسته‌ز‌بی‌رحمی

ماندی‌مثل‌یک‌مهمان‌پیشِ‌منِِ‌دیوانه

یک شب هزارشب‌شد‌من‌از‌سردلسوزی

مهمان‌شده‌بودمُ‌تو‌صاحب‌این‌خانه

هم‌خوردی‌هم‌بردی‌ناراحت‌ناراضی،

طعنه‌میزدی‌هر‌دم‌ من‌ماندمُ‌ویرانه

هم‌قصدسفر‌داشتی‌،

هم دلخوشِ به ماندن

گفتی که برم‌بیرون،

مویت‌را‌ زدی شانه

آن خانه به نامت شد،

آن شب‌به‌یادم‌‌ماند

من پشت همان دیوار ماندم چه غریبانه

باپیرهنی‌تازه‌نیشخندی‌به‌لب‌داشتی

رد‌میشدی‌از‌پیشم‌بدتر‌ز‌بیگانه

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *