گاهی اوقات

گاهی اوقات دل از کُلِّ جهان می گیرد
پیشِ چشمت همه خاطره ها می میرد
گر چنین حال و هوایی یَقِه ات کرد بدان
عاشقی ،،،،،، از همه آمار تو را می گیرد
گاهی اوقات رَهِ سینه کُنَد گم نَفَست
عشق بی معنی و بیزار شوی از هَوَست
حِسّ و حالی اگر اینگونه سُراغت آمد
شک نکن می شوی آزاد زِ بندِ قَفست
گاهی اوقات به هر کس نِگری بیگانه ست
هر حقیقت که تو آموخته ای افسانه ست
غم مَخور چون شده روحت متعالی جانا
بِپَر از خاک که افلاک تو را کاشانه ست
آرزوهای تو گاهی چو سَراب است سَراب
نقشه هایت همگی نقشِ بَر آب است بَر آب
هیچ کس عارض تو نیست ولی می بینی
حال و احوال تو هر لحظه خراب است خراب
حتم دارم که شنیدید به هر مفسده ای
حکمتی هست که همواره ثواب است ثواب
دِه تو تغییرِ روش تا که سعادت یابی
وَر نَه هر لحظه دلت داغ و کباب است کباب
گاهی اوقات شود چیره به تو خشمی سخت
مَسخ می گردی و بر قامت خشمت چون رَخت
پُرسشی ساده ولی ناب بگو خشم چه هست؟
دیگری خِبط کُنَد لیک تو گردی بدبخت؟
گاهی اوقات بلندی ، گَه گُداری پَستی
گاه در سوگی و گاها خوشی و سَرمستی
خوب یا بد همه زاییده افکار بُوَد
هر چه ترسیم کُنی در نظرت آن هستی
گاهی اوقات بَدَک نیست کمی دور شوی
با خودِ غمزده ات در طَرَب و سور شوی
ذهن خامُش کُنی از بندِ عقاید بِرَهی
عقل گردن زَنی و واله و مسرور شوی
گاهی اوقات اگر حکمت گاهت دانی
جای ظاهر دو سه خط سِرِّ مُعمّا خوانی
شوی آزاد زِ اندوه و غم و حسرت ، چون
بنده آنی همیشه که به بندِ آنی
سروده : بابک حادثه

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *