چگونه بنویسمت

خیابان ها،
از نفس افتاده بودند..
و من می دویدم..
می دویدم..
ترسیده بودم..
و زمین پُر شده بود از شکوفه های سفید..
بادها،
تا خود صبح بر صورت درختان نارنج سیلی زده بودند..
نمی خواستم پایم را روی شکوفه ها بگذارم..
اما همه جا سفید بود..
ترسیده بودم که شاید بادها تو را هم با خودشان برده باشند..
می ترسیدم که به لحظه ی بودنت برسم و تو نباشی..
می ترسیدم که چشم هایت را به ستاره ها بخشیده باشی..
هر چه بیشتر می دویدم،
کمتر می دیدم..
کمتر می شناختم..
انگار چشم هایم باید از دیدن می ایستاد..
حتی گل یخ را هم نمی شناختم..
همه جا پر از مه بود..
صدای دارکوب ها را می شنیدم..
چیزی می گفتند که من نمی فهمیدم..
مثل پیامی که رمز گذاری شده بود..
می ترسیدم گم شوم..
حتی شاخه های زیبا کمی ترسناک به نظر می آمدند..
پنجه هایشان را در هم کرده بودند و در حالیکه صدای هوهوی باد،
لای برگ هایشان می پیچید،
تکان می خوردند..

به چشم هایت می رسم که از توی قاب به من خیره شده اند..
بی حالت..
صورت تو نیست..
لبهایت نیست..
هیچ واژه ای نیست..
دیر رسیدم..
دیر بود..
دیگر دیر بود..
ترس من بیهوده نبود..
دیر رسیدم و بادها تو را برده بودند..

همه جا تاریک است و چشم هایم نیست..
رفته اند..

چشم هایم را باز می کنم..
پلک می زنم,
همه جا تاریک است. قلبم می کوبد..خواب می دیدم.. باید چشم هایم را ببندم…
نویسنده: عاطفه مشرفی زاده

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *