وداع

( وداع ) 

بغل کردنم پیشکش! حداقل برگرد یه دستی تکون بده، بذار لبخند احمقانه‌ای که چند روزه جل و پلاس‌ش رو جمع کرده چند ثانیه بیشتر بمونه تو این جهنم دره‌!

دورت بگردم حداقل بگو چرا  یهو ساز سفرت کوک شد بعد برو…

راستی… اون دونه‌هایی که به یادم لابلای شعرات کاشتی برا خورشیدِ نگات، کمر باریک می‌کنن؟

فقط هیچکس حواسش بود که تو یه تیکه از دل منو کندی از جا بردی!

صدات کردم بگم ببرش زیر همون نهالی که اسم منو روش گذاشتی خاک کن بذار جون بگیره، آخه دیدم همیشه پرنده‌های مرده رو زیر درختایی که دوست دارن خاک می‌کنن…

نگران منم نباش، من بلدم چجوری تیکه‌ی باقیمونده‌ی دلم رو بخیه بزنم که از این به بعد نصفه نیمه کار کنه اما برای کسی روز و شب قاتی نکنه…

تو هر جا هستی فقط بخند!

_اینا رو نوشت و خوابید اما حیف یادش رفت قبل از خواب کوک آخر بخیه‌ها رو گره بزنه…

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *