همزاد

در سرزمینی که حتی “دست” از ادای دِین خود برنمی‌آید، من همزاد چشم‌های تو هستم.

در پلک زدنی، مرا خط به خط از نو بخوان، آنجا که خلسه وجودت را مابین عقل و عشق نگه می‌دارد.

 حتی اگر راه و رسم رفاقت نمی‌دانی بر سر کلماتم کلاه گشادی بگذار که تا خرخره در اشتیاق فرو رَوم .

در هندسه‌ی بازوانت، به دنبال مامن کوچکی هستم برای گلخندی که مستعد شکوفایی ست،

کافی ست لب تر کنی  تا بوسه‌ بوسه انعکاسِ شیدایی‌ات شوم و مرغی که در سینه‌، دل می‌زند به سوی تو پرواز دهم .

هم‌خانه‌ی خنده‌هایم نمی‌شوی اما زمزمه‌ی گاه و بی گاه‌م طعم تو را می‌دهد .

باز آی و بر تنهایی‌ام اگر می‌توانی خط بطلان بکش، بگذار از تلاقیِ سکوت‌مان، شعر بی‌پایانی زاده و تا ابد بر سر زبان‌ها رقاصی کند.

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *