نیم عمر

وظیفه شلاق میزد تنم را…
عده ای آمدند بریدن نانم را…
در خانه نشستم با قسمتی غم…
نگذاشتن آرامش برایم حتی یک دم…
خسته بودم لحظه ای درنده شدم…
سرجایم نشاندن با قفس همدم شدن…
عفو کردند و آماده ی پرواز شدم…
پرواز زیبا نبود چون دگر تنها شدم…
خموش شدم تنهایی برایم آیین بود…
جملگی ضربه زدند برایشان آسود بود…
نیم عمرم سپری شد با شکست…
محکوم بودم حتی به آنی که رفت…
در نهایت لوح سادگی را تقدیمم کردند…
جایزه ی بزرگی بود به منظور غدر کردن…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *