نیمکت تنهایی

نیمکت تنهایی

(نیمکت تنهایی)

نگاهم به آسمان است

بانوی سیه موی شب این زیباروی ماه پیشانی دوباره می درخشد امشب

عطر تنهایی می چکد از ابر خیال

دوستت دارم ها ادامه دارند هنوز هم

و غم انگیز ترم می کنند

نمی شنوی عاشقانه هایم را

خواستنت غمگینم می کند

دوست داشتنت نیز هم

و من این غم شیرین را دوست می دارم

و آنگاه که چهار فصل می زی ام و هر فصل بی تو به تکرار می میرم 

شبیه مردی ام که بغض هایش را یک جا و یک نفس می بلعد و آستین پلک هایش کوتاه اند برای روفتن اندوهش

من آن کاج بلندم

که آن سوی زندگی ایستاده ام

سبز و جوان

به یادت همچنان

کاش بدانی که پای دوست داشتنت مانده ام 

به وقت پاییزانه ای دیگر 

از تو می نویسم ای دور مانده از من و تقدیر

غبار اندوه روی نیمکت تنهایی ام

و من زنده ام به زایش زندگی تازه و جانداری که تو آفریدی در من

سیر نمی شوم ز تو ،از این جوشش کور

از این عشق مشهور

تو هستی ، همین جا در حضورم

دستت را می گیرم و از اتاق تاریک تنهایی بیرون می زنم

باران که می بارد توی بارانی ام 

تویی چترم

به خانه که بر می گردم ،آنک که از خستگی نالانم

تو درب را می گشایی به رویم

به آغوش می کشی ام و بوسه ای 

می نشانی به قلب پیشانی ام

تو هستی ،همین جا ، در حضورم

#بانوی اردیبهشت

۹۸/۸/۱۷

# شعرآزاد

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *