ندامت

آدم باید بازیگر خوبی باشه و وقتی یه پل چوبی داره زیر پاش راه می‌ره ازته دل بخنده تاترس به اعجازو قدرت ایمان بیاره.

وقتی مثل ندامت، بین گذشته و حال، معلق می‌مونه پَته‌ی سکوت رو بگیره بتکونه تو آینده تا خلاص شه.

الان بهت می‌گم

یکم حوصله کن، یه ذره هم قدم‌هاتو کندتر کن، اون طرف پل هم عین همین طرفه، هیچ خبری نیستا.

دقیق‌تر نگاه کن،

هر چی دوست داری اسمشو بذار فقط هیچی نگو تا دستش تو دستای بی رنگ او رها شه طوری که دل، جرئت بند بازی روی خطوط انگشت‌ها رو پیدا کنه.

خودت  هم یواش یواش بجوش و از مردمک چشمای بغل دستی‌ت جاری شو.

بذار منی که دارم تو این صحنه حل می‌شم بهانه‌ای برای ماسیدن لب‌های خودم پیدا و نویسندگی رو بهانه کنم،

دستام فحش‌های نقطه‌ داری خرجِ کیبورد کنه اما روی مانیتور  نقش ببنده: حسرت… نقطه سرخط…

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *