میکده

من در اين ميكده گر ميّ نخورم ، پس چه كنم ؟

نازِ اين دخترِ رَز را به تمنّا نخرم ، پس چه كنم ؟

 

با چنين آتشِ سركش كه در اين ميكده است

شعله هايش نكشم پا به سرم ، پس چه كنم ؟

 

ساقي انگار كه ساغر به گراني بدهد

نفشانم همه ي سيم و زرم ، پس چه كنم ؟

 

همه گويند كه غافل شدي از حالِ جهان

آري از حالِ بدان بي خبرم ، پس چه كنم ؟

 

ديده گويند كه درويش كن و هيچ مبين

ماهِ رخسارِ تو نورِ نظرم ، پس چه كنم ؟

 

همه دنيايِ هنر ، ديدن رويِ ساقيست

هي مگوييد كه من بي هنرم ، پس چه كنم ؟

 

چرخشِ جام ، عجب رقص به اندام انداخت

دستِ او حلقه ي دورِ كمرم ، پس چه كنم ؟

 

دستِ خالي مرو فرهاد ، بِبَر توشه ي راه

از چنين ميكده ، يك خُم نَبَرم ، پس چه كنم ؟

 

شاعر: ” فرهاد رياحي “

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *