مادر

پیرزن روی پله جلوی در خانه اش؛با لبخندی زیبا…
به دختر و پسری که چند متر دورتر
دست های همدیگر را گرفته بودند
نگاه میکرد…
دخترک لبخند زیبایی بر لب داشت
با نگاهش به پسر میگفت:”دوستت دارم”
با لبخندش میگفت:”من کنارت خوشبختم”
لب های پسر تکان خورد…
چند جمله به دختر گفت
اینبار حرف های دیگری در چهره دخترک بود
نگاه خیسش میگفت:”قلبم شکسته”
و لب های لرزانش میگفت:”دنیایی که در رویاهایم ساختم نابود شد”
پسر راهش را گرفت و رفت…
دختراما همچنان زل زده بود به رفتن پسرک…
اشک هایش ارام از چشمانش جاری میشد…
بهت زده بود…
تشخیص اینکه خواب است یا بیدار برایش سخت بود
انقدر محو قدم های بیرحمانه پسر بود تا پسر از دیدش خارج شد
فکرش کار نمیکرد…
بعد از رفتن پسرک؛انگار دیگر حرفی برای گفتن نداشت…
جایی برای رفتن نداشت…
کاری برای انجام دادن نداشت…
سرش را برگرداند و نگاهش به پیرزن افتاد…
پیرزنی که به او زل زده بود؛لبخندی بر لبانش داشت
اما از چشمانش میشد فهمید نگران دخترک است
دختر به سمت پیرزن رفت…
نا خودآگاه کنار پیرزن نشست
پیرزن دختر را در اغوش کشید و سرش را روی سینه اش گذاشت
گریه دختر تازه شروع شده بود
زجه زدن دخترک هم لبخند را از روی لبان پیرزن برنداشت
پیرزن پیشانی دخترک را بوسید…
دختر ناگهان خودش را از پیرزن جدا کرد…
نگاهی به پیرزن انداخت…
گریه اش قطع شده بود…
دختر پرسید:تو کی هستی؟هان؟
پیرزن با لبخند زیبایش گفت:من ثریا هستم دخترم.یه ادم عادی
اشک های دخترک دوباره به ارامی جاری شده بود و به زمین زل زده بود
ثریا خانم دوباره دختر را در اغوش گرفت و پرسید:چی تورو اینقدر ناراحت کرده دخترم؟
دخترک هق هق کنان گفت:پسری که دوسش داشتم یهویی بهم گفت داره با کسی دیگه ازدواج میکنه
اون همش میگفت دوسم داره…
باورم نمیشه به این سادگی ازم جدا شد…
پیرزن دوباره دختر را بوسید…
دخترک اینبار میان گریه هایش لبخندی زد که پیرزن متوجه آن شد
پیرزن پرسید:حالا دلیل خنده هات چیه؟
دخترک گفت:مادرمو تو یک سالگی از دست دادم
هیچی ازش یادم نیست…
نمیدونم مادر داشتن چطوریه…
اما شما کاری کردی حس کنم مادر دارم
نمیدونم حس مادر داشتن اینه یا نه…
پیرزن دختر را محکم تر در اغوش کشید
دختر هم خودش را بیشتر به پیرزن میچسباند
دیگر دلش برای پسرک تنگ نبود…
حالا فقط حس قشنگی که از اغوش پیرزن گرفته بود برایش اهمیت داشت
پیرزن گفت:دیگه ناراحتش نباش دختر…
اون پسر نشون داد ارزش ادمارو نمیفهمه
من که بیشتر دلم برای کسی که قراره باهاش ازدواج کنه میسوزه.
دخترک گفت:چرا اینطوریه ثریا خانوم؟چرا اینروزا اینقدر جدایی بین ادما افتاده؟
چرا اون که میگفت دوسم داره اینطوری منو رها کرد
چرا قبلا به سادگی ازدواج میکردن و یه عمر صادقانه باهم زندگی میکردن؟
چرا الان اینطوری نیست؟
پیرزن گفت:پسرای این زمان با زمان جوونی ما فرق کردن دخترم
دخترک دستان لرزان پیرزن را در دستانش گرفت؛و پرسید:چه فرقی؟
پیرزن جواب داد:پسرای زمان ما عاشق بودن ولی بلد نبودن عشقشونو ابراز کنن…
باید تو عملشون عشقشونو میفهمیدی
اما پسرای زمان شما خیلی خوب بلدن عشقشونو ابراز کنن…
این خیلی خوبه…
ولی وقت عمل که میشه تازه میفهمی عشقی درکار نبوده
دخترک لبخند تلخی زد و گفت:اره امروز عملشونو دیدم…
دیگه با کسی کار ندارم…
زندگیمو خودم میسازم…
تنهایی…
پیرزن ارام خندید و جواب داد:نه دخترم…
هنوزم تو این زمونه پسرا و دخترایی هستن که مثل خودت قلب پاکی دارن
فرشته های واقعی همونایی هستن که تو زمونه شما خوب موندن…
شاید چون تو هم فرشته هستی خدا خواسته از اون پسر جدا بشی تا با فرشته ها باشی
دخترک لبخندی زد و گفت:کاش مادرمو از دست نمیدادم…
ثریا خانوم شما خیلی زود حال خراب منو خوب کردی
دخترک میان حرف هایش در آغوش پیرزن خوابش گرفت
چند ساعت بعد که بیدار شد…
اغوش پیرزن سرد شده بود…
دستانش دور بدن دخترک شل شده بود…
ظاهرا او هم در کنار دخترک خوابش برده بود
دختر دستان پیرزن را در اغوش گرفت و بوسید
خودش را از پیرزن جدا کرد…
چشمش به دخترک دست فروشی افتاد که جاکلیدی هایی با طرح”مادر”میفروخت افتاد
بلند شد تا یکی از آنها را برای پیرزن بخرد…
چند متر که جلوتر رفت صدایی شنید…
سرش را برگرداند…
پیرزن از روی پله به زمین افتاده بود و حرکتی نمیکرد…
پیرزن به خواب ابدی فرو رفته بود…
دخترک به سمت پیرزن دوید…
نویسنده : علی آشنا

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *