علی اصغر چلبیانی بجنوردی

اهل بجنوردم  در هجو شعر اهل کاشانم…سهراب سپهری

اهل بجنوردم ..

روزگارم بد است و…

روزهایم بدتر…

شب ها خواب به چشمانم نمی آید…

روزها در خوابم..

شب ها که پای بساط می نشینم…

فراموش میکنم…

گاهی…

که من هم یک انسانم…

فراموش میکنم گاهی..

که زن و فرزندی هم دارم…

فراموش میکنم گاهی…

که گهگاهی…

زن و فرزند من ..هوس نان و ریحان و کباب میکنن..

گفتی پشت دریا ها شهریست..

قایقی ساختم …

آب انداختم…در میان موج های سرگردان…

زندگی را باختم …

گفتی پشت دریاها شهریست…تو چرا سهراب…؟؟؟

تو چرا سهراب….؟؟

پشت دریاها ده کوره ای بیش نبود

مردمانش همه پیر و خسته…

تکیه داده بودند …

بر دیواره ها ترک برداشته..

کاهگلی

خستگی از سر و رویشان..

پیدا بود..

گاوهایشان شیر در پستان خشکیده..

رودهایشان پر از بی آبی ..

از خروش بی خروش 

آن رود خاموش..

دستم دلم لرزید…

روحم آزرد…در میان بیت بیت های 

شعرت…

تو چرا سهراب ….؟؟؟

تو چرا سهراب….؟؟

تا سحر … با چشم خونبار

همه آنچه را دیدم…

تا صبح پیش چشمانم رژه می رفتند…

آن مردمان پیر و فرتوتش..

آن ده کوره…

گاوهای شیر در پستان خشکیده…

و آن رود خشکیده…و پر از بی آبی…

اندک آبی هم گر بود …

در میان ماسه های ته رودخانه…

گم می شد و نهان میگشت از دیده…

آن دیواره های کاهگلی ترک برداشته…

همه آنچه را دیدم …تاسحرگاهان

پیش چشمانم 

رژه می رفتند…

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *