عشق

مےشود آیا ڪه تو را عشق صدایت ڪنم؟

تا دل خود عاشق بےچون و چرایت ڪنم؟

قبله‌ے من شد، طرف چشم سیاه تو یار

مےشود آیا به دل غم‌زده، جایت ڪنم؟

منڪه حجازم به نگاه تو گره خورده است

تا ڪه به این قلب ستمدیده خدایت ڪنم

هیچڪس همصحبت تنهایےاین مرد نیست

مےشود این درد دل سینه برایت ڪنم؟

گیره‌ے موبند گشایم، ز سپاهے سیاه

بلڪه ڪمے شانه در آن موے رهایت ڪنم

از نفس افتاده به دنبال دل رهزنت!

تا ڪه‌تو را آگه از هر، عشق خطایت ڪنم

لحظه‌ے برخورد نگاهت، دل من رفته بود

ڪاش‌ ز من جان طلبے،تاڪه فدایت ڪنم

دلبر شھریورے ام ، برده قرار مرا

هر چه محالات جهان بوده برایت ڪنم

در دل’سلطان’خبراز شور وشر عشق‌نیست

ڪاش‌ز هر عشق قسم‌خورده،جدایت ڪنم

#علی_سلطانی_نژاد

2 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *