عشق ممنوعه

اینجا کنارِ همسرت هستی
بیداری و خوابت نمیگیره
جسمت روی‌تخته دلت اما
پیش یه مردِ دیگه ای ‌گیره

طی میکنی روزا رو با یادش
درد دلاتو میگی با عکساش
از روزهای سخت خود میگی
حس میکنی دستاتو توو دستاش

هر جا که میری اونو میبینی
انگار که باتو پا به پا می آد
از ترس میلرزی ولی بازم
دوس داری تا آخر باهات بیاد

بعضی از آهنگا رو‌گوش میدی
دست و پاهات انگار که یخ میشن
فکرت میره تا دور دستها و
باز خاطرات تو به صف میشن

آشوب میشه توی دلت وقتی
یک رهگذر اسمش رو میاره
داغون میشی،میمیری اون لحظه
قلبت جای‌چشمات میباره

اینجا واسه تو عشق ممنوع ست
حقی نداشتی دل ببندی تو
جایی واسه بخشودگی نیست و
چشماتو روودنیا میبندی تو

آفتاب داره توو آسمون میاد
تو امشبم خوابت نبرده باز
باخود میگی‌ ای کاش میشد که
روزت رو با عشقت کنی آغاز

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *