عشق غائله گریه ولبخند

ای عشق تو ای غائله گریه و لبخند
ای وصله ناجور پر از درد خوشایند

دیوانه ترین ساکن میخانه شهرم
نگذار به این شاعر دیوانه بخندند

چون خواجه شیراز تملک به کفم نیست
جان میدهمت من ، نه بخارا و سمرقند

آنقدر غریبم که درین شهر دندشت
هم دوره قاجارم و هم سلسله زند

شعرم به وجود تو گره خورده ازآغاز
سخت است جداکردن یک مادر وفرزند

هرسنگ که آمد به دل شیشه من خورد
این چینی صدتکه ندارد سر پیوند

ظلمی که من امروز زچشمان تودیدم
دیروز عرب کرده به فردای نهاوند

خاکستر یخ بسته ازآتش خبر اورد
روزی فوران می کند این کوه دماوند

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *