عاشق ترسو

نگرانم نکند دست دلم رو بشود

دل من جا بزند عاشق ترسو بشود

از همین استرس و لرزشِ در گفتارم

حس کند عاشقمو، عاشقِ کمرو بشود

لحظه هایم همه سوزانِ تب او شده اند

چشمهایم پُرِ از شوق لب او شده اند

گذر روز و شب انگار که معکوس شده

روزها رنگ سیه مثل شب او شده اند

بین عقل و دل من کشمکش و دعوا شد

عقل هم غافل از احوال دل شیدا شد

دل نفهمیده که او حرف حسابی دارد

عاشقی در نظر عقل چه بی معنا شد

نگرانم که از این آتش بر پا شده باز

بزند شعله و برپا بکند دست انداز

اضطراب و نگرانی کار دستم بدهد

برسد پیش دلش کهنه رقیبی به نیاز

هر چه را ساخته بودم بدهد بر بادش

دل او را ببرد رخنه کند در یادش

حرف ناگفته ی من طعمه ی تاخیر شود

یار شیرین برود پیش دل فرهادش

بفریبد به سخنهای خطا یار مرا

ببرد از کف او طاقت دلدار مرا

او فراموش کند نام من و بعد از این

بفروشد به پشیزی همه پندار مرا

بار الهی به دل خسته ی من نور بده

جراتی بافته در قلب صلحشور بده

فرصتی تا که دل ابراز کند حرفش را

به من عاشق درمانده ی مهجور بده

هر که در راه نگارم برود دورش کن

عشق هر کس به دلش آمده منفورش کن

تو فقط مهر مرا در دل او جای بده

به وفاداری در عشق تو مجبورش کن.

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *