طلوع

درامتداد واپسین نفس های شب ،

چشم هایم را به سوسوی ستارگان گره میزنم وغرق در راز درخشش آنها وزیبایی بی حدی که  همچو مروارید درخشان برچادر سیاه رنگ شب نقش بسته و برسر آسمان خودنمایی میکند  محو میشوم

به انتظار طلوع می نشینم،،،میخواهم باچشمانم طلوع راکه سرلوحه امیداست ببینم..میخواهم سپیده صبح راباور کنم ،

میخواهم نظاره گرِ گرگ ومیش صبحدم باشم  که گویی تمام عشق وامید به زندگی را در تمام وجود آدمی زنده میکند،

میخواهم باجان ودل سپیده صبح را که روح وجان را به سوی روشنی ها دعوت میکند تماشاکنم.

(s@h@ri)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *