شب که می شود

شب که می شود
دردها
عود می کنند و
بیدار می شوند
هر چه لالایی هم
که بلد هستم و می خوانم
گویا اِفاقه نمی کند
کاش یکی بیاید
یا حرف تازه ای بگوید
یا دردهایم را
به فرزندی قبول کند
می ترسم
این یتیمانِ بی التیام
عمری
وَبال گردنم باشند و
در سرای سالمندان هم
جایی برایشان
یافت نشود…!
آه امان و صد امان از این
دردهای بی درمان
دردهایی که
نه گفتنی اند
نه نوشتنی
و نه خواندنی
بلکه باید چشم ها را بست
و با تمام وجود حسشان نمود
نمی گویم
نمی نویسم
پس خواندنی هم در کار نیست
امشب هم گذشت
زاده ای بر موجودهای پیشین
اضافه گشت
و این ثقل وزین
که می شکند
پشتِ هر رستمِ دستانی را
کاش یکی بیاید
دردهایم را به فرزندی
قبول کند

#مـصـےمحنتیان

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *