سی سالگی

سی سالگی

امروز دست سی سالگیمو گرفتم و رفتیم با هم تو خیابون قدم زدیم،

دیگه زیاد بچه نبود،

قدش هم اندازه من شده بود،

میشد باهاش حرف زد،

درد و دل کرد،

دیگه مثل قبل زود از کوره در نمیرفت،

سخت تر شده بود،

منطقی تر شده بود،

حتی بین موهاش چندتا موی سپید دیدم،

معنی رنگها واسش عوض شده بود،

معنی کلمات،

دیگه عشقو تو یه نگاه معنی نمیکرد،

دیگه با یه دوستت دارم از هر کسی دلش نمیلرزید،

دیگه براش معنی دوست داشتن دیوونگی نبود،

انگار فهمیده بود که بین حرف و عمل آدما یه دنیا فاصله ست . . .

می گفت دوست داشتن آدمارو زمان معلوم می کنه،

دیگه آدمارو قضاوت نمی کرد،

می گفت آدمارو باید تو موقعیت شناخت . . .

.

شاید باید بهش می گفتم،آدمارو اصلا نمیشه شناخت . . . !

.

وقتی خوب نگاش کردم،

وقتی پای حرفاش نشستم،

وقتی درد و دلاشو گوش دادم،

دیگه سی سالگی برام بحران نبود،

یه آدم بود با کلی تجربه تلخ و شیرین که هر وقت نیاز داشتم از تجربیاتش استفاده می کردم،

سی سالگی واسه من پر از جذابیت بود،

پر از عشق،

عشقی که نوعش عوض شده بود،

سی سالگی واسه من ،

یه شروع بود . . .

نویسنده : محسن محمودنیا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *