رابعه بلخی اولین زن شاعر پارسی قرن۴(قسمت ۲)

رابعه بلخی اولین زن شاعر پارسی قرن۴(قسمت ۲)

رابعه بلخی اولین زن شاعر پارسی قرن۴(قسمت ۲)

در قسمت اول خلاصه ای از زندگینامه رابعه بلخی اولین بانوی شاعر پارسی گوی بدانجا رسیدیم که رابعه بکتاش را بیگانگی
مینمودو بکتاش متعجب گشته بود از رفتار رابعه، واینک ادامه:

روزها همچون گذشته برای او شعر میسرود و میفرستاد و رابعه میدانست این عشق هیچ فرجام فیزیکی و مجازی ندارد و
به همین دلیل اشعارش بیشتر رنگ وروی عرفانی میگرفت تا مجازی و روزی از روزها با رودکی برخورد کرد و اشعارش را برای
وی خواند و وی را به تعجب وا داشت و رودکی ناباورانه از وی پرسید چه چیزی تو را به این گونه سرودن واداشته است
و رابعه پرده از راز عشق خود به غلامی برداشت که هرگز نمیتوانست به وی برسد
از این واقعه چندی گذشت یکی از دشمنان حارث به جنگ وی آمد .
بکتاش هم درآن جنگ در صف شمشیر زنان حارث بود که پس از ساعتها جنگ، ضربه ای به سرش خورد و زخمی شد
و سواری سیه پوش که صورتش را پوشانده بود به میدان جنگ شتافت و او را از زمین بلند کرد و به پشت میدان جنگ برد
و به پرستاران سپرد و رفت و هیچ کس ندانست که این سوار سیه پوش کیست … و نهایتا پادشاه بخارا به کمک حارث آمد
و جنگ را به نفع وی به پایان برد و شب بعد از واقعه رابعه نامه به بکتاش نوشت و از اینکه وی از میدان جنگ دور کرده آگاه
کرد و نامه مانند مرهم درد بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت.
روزی حارث برای تشکر به دربار پادشاه بخارا رفت و پادشاه بخارا جشنی ترتیب داد و رودکی هم در آن جشن حاضر بود
و شعرهای رابعه را با آب و تاب میخواند و ساز میزد و چون پادشاه پرسید که این اشعار از کیست رودکی که از نعمت بینایی
بی بهره بود بدون اینکه از حضور حارث آگاهی داشته باشد داستان عشق و دلدادگی رابعه را به غلامی بنام بکتاش به تمامی
تعریف کرد و حارث در آن لحظه خود را به مستی زد و به روی خود نیاورد اما همین که به بلخ برگشت بکتاش را در چاهی
زندانی کردند و دنبال بهانه ای بود که خواهرش را نیز به جرم این عشق به مسلخ بکشاند که یکی ازحسودان بکتاش به
صندوقچه ی وی دستبرد زد برای رسیدن به سیم و زر، که نامه های رابعه را یافت و آنها را به حارث داد و حارث هم دستور داد
رابعه را به حمام برده رگ او را بزنند و جلادان هم چنین کردند واولین بانوی غزلسرای فارسی را در اوج جوانی در حمام خون
غلطاندند
و پس از این واقعه بکتاش از زندان فرار کرد و شبی به خانه ی حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد و خودش را به سر قبر
رابعه رساند و خنجری را در سینه ی خود فرو کرد و این بود پایان این تراژدی غم انگیز
*************************
نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است
همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی
غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیایی
غلط کردم که تو در خون نیایی
چو از دو چشم من دو جوی دادی
به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهیی بر تابه آخر
نمی‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه
گه در دوزخ کنندش زنده آگاه
سه ره دارد جهان عشق اکنون
یکی آتش یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد
چو جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می بشویم
بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی
که نوشت باد، ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون
برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی
منت رفتم تو جاویدان بمانی
*******
پایان
*****

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *