دنیای بی رحم

عجب دنیای بی رحمی غمش برغم بیافزاید
عجب دوران تاریکی که شب هایش بیاراید
نفس ها حبس در سینه، تلنباری پراز کینه
گلوها خسته از دادی که فریادش نمیاید
همه خسته ، همه رنجور از دردی که میبارد
همه بر حال یکدیگر چنین بهتی نمی شاید
نشانی کَس نمیداند ز عیاران گمنامی
کسی را بر کسی دیگر ، دگر رحمی نمیاید
به سوگ عشق ماندن ها سیه پوشان ماتم ها
به زار و دار این دنیا دگر دیری نمی پاید
شده اسبی بدون زین ،کشد زیرش به رسم کین
عجب دنیای بی رحمی غمش بر غم بیافزاید

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *