در ستایش بلاهتِ نابِ کودکانه

در ستایش بلاهتِ نابِ کودکانه

در ستایش بلاهتِ نابِ کودکانه

در دوران کودکی همیشه آرزو میکنیم که کاش زودتر “بزرگ” شویم!!

 

فکر میکنیم “کسی” نیستیم،

و با “بزرگ” شدن خِیر سَرِمان لابُد “کسی” خواهیم شد!!…

فکر میکنیم که “عقل” نداریم،

دنیا را نمیشناسیم،

کارِ زیادی بلد نیستیم،

پول نداریم،

ریش و سبیل نداریم و یا…..!

 

بزرگترها را میبینیم که چقدر جدّی و چهره در هم کشیده،

کارهای روزانه شان را انجام میدهند!

 

چه حرف های قلمبه و سلمبه ای که نمیزنند،

چطور با نگاه عاقل اندر سفیه، ما را پند و اندرز میدهند!

و از چهره ی خشن ،صدای نیرومند و جسمِ تنومندشان، برای تحکّم به ما استفاده میکنند!

این نمایشِ دروغینِ قدرت، توانایی و دانایی، همه ما را به راحتی فریب میدهد!…

 

و تخمِ این آرزوی ویران کننده را در دل ما میکارد که:

کاش ما هم زود تر “بزرگ” شویم!!!

 

و این یعنی:

 

کاش ما هم زودتر مانندِ آنها عاقل، توانا، دانا و زیبا شویم….!

 

و این شروعِ داستانِ “هبوط” انسان است!…

 

هبوطِ انسان از شور و گرمای دوران کودکی،

به سردی و یخ زدگیِ دوران بزرگسالی!

 

از خِرَد و منطقِ ناب و ساده کودکی،

به خِرَد گیج ، گنگ ، سرد و خوددرگیرِ بزرگسالی!

 

از بی پروایی ها و دل به دریا زدن های کودکی،

به هزار و یک حساب و کتابِ مورچه وار و بزدلانه دورانِ بزرگسالی، که هیچ کدامشان هم درست از آب درنمی آیند!!

 

از سادگی و بی نیازیِ معصومانه دوران کودکی،

به بستن هزاران گرهِ بیهوده به پای خود،زندگی و دنیا!

 

از قهر و آشتی های معصومانه و ساده دورانِ کودکی،

به کینه توزی های شیطانی و دوزخ صفت دورانِ بزرگسالی!

 

از خوشی ها و دلخوشی های ساده و دم دستیِ دورانِ کودکی که وجودمان را لبریز میکردند،

به لذت جویی و کامجویی های عجیب و غریب و بی پایانِ دوران بزرگسالی،که هیچگاه آراممان نمیکنند! ……..

 

کاش ما بزرگتر ها همین حالا به کودکان بگوئیم که چقدر نادان ،گیج و سَر در گُم هستیم!

 

چقدر میترسیم،

 

چقدر از درون یخ زده ایم،

 

چقدر خالی و بی مایه شده ایم!

 

کاش به آنها بگوئیم که اغلبِ حساب و کتاب های مورچه وارمان، و نقشه های جدّی که برای زندگی کشیده ایم، بیهوده بوده اند!

 

بگوئیم چقدر به حالِ آنها غبطه میخوریم،

و آرزو میکنیم کاش فقط یک بارِ دیگر میتوانستیم آن بی پروایی ها و آن شور و شوق را تجربه کنیم!

 

کاش بگوئیم که چقدر از مرگ و از زندگی میترسیم،

و در برابرِ آنها نادان و ناتوان هستیم!!…

 

کاش بگوئیم که تنها نیرویی که ما را پیش میبرد “ترس” است…:

 

ترسِ از دست دادن…

ترسِ به دست نیاوردن…

ترس شکست خوردن…

ترس از مرگ…

ترس از زندگی…

ترس از بی پولی…

ترس از عشق….

و…..

 

کاش زودتر به جوانتر ها و کودکان بگوئیم که قدرت، دانایی و زیباییِ حقیقی نزدِ آنهاست!

 

کاش پیرمرد یا پیرزنی که در بسترِ بیماری، دم های واپسین را سپری میکند،

صادقانه و با صدای بلند اعتراف میکرد که چقدر پشیمان است از اینکه یک عمر با “ترس” زندگی کرده،

 

و چیزهای زیادی را جدّی گرفته که جدّی نبوده اند،

 

کاش به ما میگفت که در زندگی هیچ قلّه ای برای فتح کردن وجود ندارد!

 

کاش این نمایشِ دروغین، مسخره و مضحکی را که برایشان راه انداخته ایم زودتر تمام کنیم،

و در برابر عظمت قلب هایشان زانو بزنیم،و بکوشیم تا دوباره به ملکوتآ آسمانها که در قلب آنهاست نزدیک شویم،

و اعتراف کنیم که آنها هستند که حقیقتاً بزرگ هستند و ما کوچک…..!

نویسنده : حمید کازرونی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *