داستان کوتاه چراغ قرمز

 

همه مرد شده اند انگار.

شانه هایشان به زیر بار.

همه پر از دردند در این روزگار.

سال ها بود که ازصبح تا شب در یکی از چهار راه های این شهربزرگ گل های رزقرمز که مفهوم عشق ورزیدن و خوشحال کردن کسی را دارد میفروختم.

اما شاید در طول یک روز فقط دو نفر گل های من را میخریدن.

آن هم یا برای افرادی که از دنیا رفته اند یا برای عزیزی که در بیمارستان بستری بود میخریدن.

خیلی کم پیش می آمد تا کسی یهویی عشقش را، مادر و پدرش را،یاحتی فرزندش را خوشحال کند و در همان گشت و گزار های شبانه یا همان  به محل کار رفتن ،

برای فردی گل می خریدن.

گاهی در همان شلوغی های شبانه شهر

با خودم فکر میکردم که چقدر من خوشبختم چون مالی ندارم که دغدغه ام باشد .

چون عشقی ندارم که مرا مهمان بی توجهی هایش بکند.

در ۶۰ ثانیه ی  یک چراغ قرمز در طول روز افراد با تلفن همراه  یا با فرداد داخل ماشین (فرزند،همسر،پدر،مادر و خواهر برادر ) دعوا میکردند.

قدر داشته هایشان را نمی دانستن روزی میرسد که آن ها را دیگر کنار خود ندارند.

و جالب تر  این بود که افرادی با داشتن سطح زندگی متوسط  خوشحال تر بودند  ، با یک موزیک شاد پشت چراغ قرمز کلی خوشحالی میکردند و

گاه پشت همان چراغ قرمز دختر و پسری بهترین شب زندگب خود را در ماشین عروس سپری میکردند و شاید هم فقط آن شب خوش بودند

و روزهای دیگر زندگی آن ها هم پشت همان چراغ قرمز باهم قهر بودند.

و من شاهد خنده های کودکان خوشحال و کودکانی که با مال و ثروت زیادی بزرگ شده اند اما غم در چشمانشان موج میزد بودم.

گاهی با خود میگفتم همان دختری که شانه هایش زیرباربود و ازهمین چهار راه ردمیشد تا بارهارو به فروش برسوند.

خوشبخت تر از آدم هاییست که خوشی بارو بندیلش را جمع کرده و از شهرشان رفته .

شاید من از نداری و فروش نرفتن گل هایم هزاران بتر حرف و تنبیه را داشتم اما از کسی که غم جانش را میخورد خوشبخت تر بودم.

چراغ قرمز این شهر بزرگ دیدگاه مرا برای زندگی کردن عوض کرد.

دید گاهم را عوض کرد چون دیدم که میتوان در هر شرایطی خوش بود و احساس خوشبختی کرد.

میتوان در بدترین حالت ممکن خوشبخت بود .

میتوان موفق بود.

میتوان عاشق بود.

میتوان شاعر بود.

من در همان ۶۰ ثانیه ای که چراغ سبزبودمی نوشتم با تمام احساسم ازمردم شهرم  و درهمان شلوغی عاشقی میکردم .

و چراغ که قرمز میشد گل هایم را بدست میگرفتم .

نه بعنوان فروش آن ها بلکه با دیدن گل هایم کسی حال دلش خوش شود و لبخندی بر لبانش بیاید.

حال من صاحب چندین کتابی هستم که قلمم مهمان کاغذهای تبلیغ گوشه ی خیابان شده بود ، هستم .

کتاب هایی با عنوان چراغ قرمز شهر

چون از هر ثانیه اش استفاده کردم برای تغییر افکار خودم .

باز هم میگوشم در هر شرایطی میتوان موفق و خوشبخت بود.

#داستان_کوتاه

#فاطمه_انوری

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *