تقاص

..
دیگه داشتم جد و آبادِ هایپری سر کوچه رو جلو چشم‌‌ش می‌آوردم که چراغ گازی بالاخره روشن شد و رگه‌های زردی رو از لابلای پرده هل داد تو اتاق.

چشم‌م به ساعت افتاد که تا چند دقیقه پیش شورش‌رو در آورده هی زرت و زرت می‌کرد. الان دیگه کپه مرگش‌رو گذاشته.

من موندم و یه نقشه‌ی توپ واسه چیپس و پفکایی که تو قفسه‌ها زانوی غم بغل کردن و عینِ تنبونِ یه شاشو نم کشیدن.

اصلن چادر زری ارزونی خودِ کون نشورش اما حق نداره وسط کوچه کُری بخونه واسه منی که قمه ممه نمی‌شناسم..

اصن من رو چه به عشق .. این مشقا واسه سوسولای دماغ ورکشیده اس…

داشتم داد می‌کشیدم اما این لامصب دله این حرفا حالیش نیس…

اگه آتیش‌ش، نتونه در و دکّون اون لندهور رو نیست و نابود کنه مرد نیستم.

این سیبیلم گرو بیا و ببین
هِنی کرد و دنده به دنده شد گفت:
_اه… در خلاتو می‌بندی یا بیام گِل‌ش بگیرم؟ …

بگیر بکپ بابا روانیمون کردی تو میدون چیزی که فت و فراوونه چادر زری…

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *