تحکم عشق

آمدو بر قلب خونینم تحکم کرد و رفت
شعله ها را راهی انبار هیزم کردو رفت

رهگذاری بود و من رادر مسیرش دیده بود
برکه خشکیده ام را پرتلاطم کرد ورفت

مردم چشمم به دنبالش کجاها که نرفت
عاقبت من را اسیر حرف مردم کردورفت

کفتر جلدی که تا هفت آسمان پر می گشود
خانه رادر ازدحام کوچه ها گم کرد ورفت

مثل اسبی محتضر در انتظار مردنم
مرد گاریچی به احوالم ترحم کرد ورفت

او نمانداما حضورش را در اینجا جاگذاشت
عقل وهوشم را گرفتار توهم کرد ورفت

مزرع لم یزرعم را شور وشوقی تازه داد
آفتی مهلک نثار دشت گندم کرد ورفت

عشق ،اخر روزگارم را به خاک وخون کشید
آبرویم برد و با خاکم تیمم کرد و رفت

1 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *