بی خدا

موج در طوفان خشم شده بود
دریا با کشتی لج شده بود
مرگ ترس را پیدا می کرد
امید از دلها فرار کرده بود
سکان اسیر خشم ناخدا بود
پیپ هنوز سنگین کام می داد
اما در عمق فاجعه
ستاره قطبی شرق بود
ماه در چله خون شده بود
نهنگ آواز می خواند
لاک پشت پروانه شده بود
من ناخدا، ولی بی خدا بودم
من از تله امید
به آغوش مرگ، پناه بردم
دل هنوز اسیر امید بود
آب بین صحرا و دریا
گم بود
آب هر روز جان می گیرد
نا خدا، خدا ندارد
آب شوخ، سرد، نا مرد است
ناخدا خدا نیست
لاک‌پشت ها پرواز می کنند

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *