بی بندوباری عشق

غروب است و دلم هوس پرواز دارد
به عرش آسمان یار وفایی دارد
به یاد آن طلوع بی غروب تابستانی
سرم گرم غلقلک های جوانی
ز لج بازی سبب شد فصل سبز آشنایی
جهانم گشت آزاد از هوای بی هوایی
بر سایه ی قلبم نوری از عشق بتابید
صخره دل بستگی ام موج لرزانی شتابید
هاله ای بر تار و پودم زعشق آن دلارام
برون از آن نیندیشد این صوفی ناآرام
دیده ی از شب سیه تر بانی غفلت بود
زگرد معرفت توتیای نظرش رنگین بود
زبوی گل یاس تبسمی خوش تر داشت
زلفی از پرهای رها به تن باد ها داشت
ابرووان همچون کمانی بر سر مژگان سواری
به زیبایی هفت خط است بر زشتی هواری
به باطن چنته ی آکنده ای از مهر و دوستی
که احساسی نباشد برتر از عشق و مستی
به وصف او منظومه بسی ناتوان است
بر عاشق معشوق کل فضا و زمان است
مختصر شرحی بود به موضوع نگارم
منصفی باشی حق دهی گر بی بند وبارم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *