باران

تنها بود. داشت قدم می زد. غرق در افکار خودش بود، و مثل همیشه ناخودآگاه بین چهره های تکراری پرسه میزد.
همه نوع بودند‌؛ آدم هایی که داشتند سرکار میرفتند، آدم هایی که برای خرید بیرون آمده بودند، آدم هایی که برای پیاده روی بیرون بودند و آدم هایی که برای فرار از خودشان.
و او، از این دسته آخر بود. وقت هایی که دلش می گرفت، و ذهن پرتلاطمش در میان علامات سوال بیشمار زندگی به بن بست میخورد، خودش را بیرون می زد تا هوایی عوض کند. تا شاید برای مدتی هم که شده، از خودش فرار کرده باشد؛ وجودی که بی آنکه خودش بخواهد، اسیر زندگی گشته بود.

البته، او تنها در هوای خوب بیرون می زد.
زمانی بود که هوای گرفته برایش مقدس بود.
زمانی که از هوای روشن و نور بیزار بود،
اما اکنون در هوای ابری، دلش می گرفت.
از باران هم خوشش نمی آمد. نه اینکه خیس شود، فکر می کرد باران مناسب افراد تنها نیست. اما وقتی هوا آفتابی بود، نور به او اندکی آرامش و کورسوی امید هدیه می داد.

خسته بود از بازی های پی در پی زندگی؛
تا کی باید دست این دنیای نکبت بازیچه میشد؟ تا کی باید صفر میشد و هی از نو شروع می کرد؟ تا کی باید گذشته تاریک خود را جرعه جرعه در قالب افکار مینوشید؟
و نگران آینده مبهم خود می شد؟ آیا کافی نبود؟ البته که بود. خیلی وقت هم بود.
اما جرأت تمام کردنش را نداشت…
و اغلب درون خودش گم بود و سالها مطالعه و تفکر نیز نتوانسته بود به سوالات بی رحم ذهنش پاسخی ببابد‌.

و حال او گم شده بود بین حال، گذشته و آینده؛ وجودی گنگ بود. مرغی در قفس را می ماند که پرواز می دانست در قفس هم باز بود اما چیزی همواره او را از پریدن باز میداشت؛
می ترسید بالهایش او را زمین بزنند…
و تنها چیزی که در این دنیای شلوغ به او آرامش میداد، خواب بود؛ غرق رویا شدن. نبودن و زندگی نکردن…

هیچ وجه تشابهی بین او و سایر آدم ها وجود نداشت یا شاید او نمی خواست که وجود داشته باشد. مثل خیلی ها نقابی چند رنگ به چهره نداشت و همیشه خودش بود.
اما مشکل همینجا بود. او اصلا خودش نبود!

در مورد زندگی اش نیز دو گونه می اندیشید:
یا یک قهرمان بود، یا احمقی بیش نبود.
و اغلب چیزی در درونش او را آزار میداد؛
و آن چیز چه بود؟در این مورد نظری نداشت.

قدم زنان پیش رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید. کسی نبود. روز تعطیل بود و همه جا خلوت. غرق در خیالات خودش بود که کسی آمد و کنارش نشست. او مثل همیشه، سر بلند کرد تا به کسی که آمد نگاه کند. همیشه چنین میکرد‌…

اما همین که سرش را برگرداند و نگاهش به نگاه کسی که آمده بود دوخته شد، بشدت یکه خورد. خودش را می دید که داشت به او لبخند می زد…

صدای زنگ ساعت در اتاق پیچید…
با حالتی پوچ بیدار شد و ساعت را ساکت کرد.
رو برگرداند و نگاهش به پنجره افتاد.
داشت باران می بارید…
نویسنده: افشین حسینی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *