اگر بلد باشی

اگر بلد باشی

شب صدای بوق ماشینها

شب صدای دست ماهیها

شب صدای تفنگ بادیها

اگر که کشتن را بلد باشی

 

مِهر در دستی که نیست بدهی

تن به پلی که نیست بدهی

خواب به چشمی که نیست بدهی

اگر که داستان را بلد باشی

 

مثل آتشفشان ها از سنگ

بمب روزها در دلِ تنگ

آدم، آدم ، نماهنگ

اگر که خندیدن را بلد باشی

 

خلیج ملتهب در فوج

موی دخترک در موج

خنده ی مرد در اوج

اگر که هیجان را بلد باشی

 

حنجره ی پر تارُ و یک آواز

روی استیجُ و با یک راز

پر شور از زخم چون ساز

اگر که نواختن را بلد باشی

 

تساوی روز و شب با هم

صفر شدن آدم با آدم

تفریق غم در پرانتز غم

اگر که حسابان را بلد باشی

شاعر: شیواخزایی(بمانی)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *