انتظار

ای غروب غریب ستاره

آتش سینه ی پاره پاره

در کدامین سپیده نشینم

با امید طلوعی دوباره

کی زنی در وجودم شراره؟

معنی آخرین حس دردی

لحظه ی آخر فصل زردی

تو پرستوی در حال کوچی

وای برمن اگر بر نگردی

با هوای نسیم بهاره

بی تو رود خیالم نجوشد

خفته دیگر به رفتن نکوشد

چشمه ی گرم و جوشان قلبم

جامه ی سبزه دریا نپوشد

مانده ام پشت یک سنگ خاره

عاقبت با دو صد بیقراری

ازپس سال ها سوگواری

شعله می افکنی بر زمستان

میرسی با نسیم بهاری

کرده ام نیمه شب استخاره

باز شب زیر نور ستاره

میزنی سر ز مغرب دوباره

در شب نقره پوش نگاهت

آتش اشتیاق نظاره

میزند در وجودم شراره

شاعر: شهدخت روستایی فارسی

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *