افسونگر تاریکی

افسونگر_تاریکی
آسمان مه آلود بود و چشم چشم را نمی‌دید اما ندیدن چشم برای انسان‌هاست نه موجودات ماورایی. او به خوبی همه و هر چیز را می‌دید، هیچ چیز از چشمان درشتی که لابه‌لای آن تار‌های سیاه پنهان شده بود، دور نمی‌ماند.
همیشه مرگ را به انسان‌ها هدیه می‌داد و کارش یک جور‌هایی مانند عزرائیل بود ولی امروز باید دختری را نجات می‌داد و این بسیار عجیب بود!
اولین بار بود که در این صد و سی سال زندگی‌اش با این اتفاق رو به رو می‌شد.
چشم‌هایش را بست و در ذهن به دنبال دخترک گشت. در میان بسیاری از سیم‌هایی که به او وصل بود، فقط صورت رنگ پریده‌اش، میان آن تخت سفید معلوم بود. چشم‌هایش را باز می‌کند و حال بالای سر آن دخترک که می‌دانست معشوقه رئیسش است و اگر زنده نمی‌ماند، جان خود را به بدترین نحو از دست می‌داد، ایستاده بود. خون ملافه سفید را رنگی کرده بود. بسیاری پرستار و دکتر احاطه‌اش کرده و تلاش در قطع خونریزی داشتند، البته که موفق نبودند.
کیسه های خونی که تزریق می‌شدند به همان سرعت مهمان آن گاز‌های سفید می‌شدند.
تن دختر لحظه به لحظه یخ تر می‌شد و یخ زدگی به کمر رسیده بود. با این‌که زمان معمول برای احیا کردن، تمام شده بود ولی پزشک‌ها همچنان به قلب او شک وارد می‌کردند.
حیف بود که این دخترک زیبا رو و خوش اخلاق به این زودی جان خود را از دست دهد و تسلیم مرگ شود!
اتاق آشفتگی عجیبی داشت. کیسه های خالی خون و سرم، ملافه های خیس و سرخ.
دکتر و پرستاران کم کم ناامید می‌شدند. هیچ کدام از آن ها از مایع در رگ های این دختر بی نصیب نمانده بودند.
روپوش های سفید حال پر از لکه‌های کوچک و بزرگ بود، اثرات این مایع را حتی در صورتشان هم می‌شد دید. به این جسم نحیف و لاغر نمی آمد که این همه خون را در خود جا داده باشد.
گلوله هنوز هم در سرش بود و پزشکان مشغول ترمیم باقی اعضا بدن بودند، از دست زدن به سرش وهم داشتند. از ترس خونریزی بیشتر جرات نکردند آن را در بیاورند. خط صاف که روی دستگاه نشان داده شد. گواهی مرگ او را صادر می‌کرد. پزشکی که بالای سرش بود، قلبش بدجوری برای این دختر می‌سوخت. زیبا و درخشان بود، اگرچه مرگ حق‌ است ولی برای او زود نبود؟ با یک قیچی جراحی، گلوله را از سرش بیرون کشید. خونی نریخت. انگاری که خون های بدنش تمام شده باشد.
وقتی ناگهان سینه و شکم دخترک از روی تخت کنده و به بالا پرتاب شد، همه ناباور و ترسان قدمی به عقب برداشتند.
دخترک از مرگ برگشته، چشمان درشت‌اش را باز نمود و به آن مرد با مو‌های بلند مشکی که می‌دانست از طرف کیست زل زد. اگر نمی‌‌دانست که او از طرف چه‌ کسی است، فکر می‌کردم او فرشته مرگ است. مرد دست روی قلب دخترک گذاشت و از میان لب های سرخ دود سیاه رنگی را به قلب او وارد کرد.
خون با آن دود تاریک شروع به جریان کرد و قلب را وارد به تپیدن نمود و زندگی برگشت. مرد دستش را برداشت و دخترک روی تخت فرود آمد.
چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود و دخترک زنده شده بود. هر موجود زنده‌ای در اتاق مبهوت به این معجزه نگاه‌‌ می‌کردند. هیچ کس مرد را ندیده بود.
اگر چه دختر به واسطه نیرویی که از مجنونش به او رسانده شده بود، آن ها را می‌توانست ببیند وگرنه دیدن آن‌ها جزو ناممکن‌ها بود.
دخترک به اطراف نگاهی کرد و مرد را ندید. تنها زیر لب زمزمه کرد: حالا می‌فهمم من مال توام. مقاومت فایده‌ای نداره.
نویسنده: زهرا ظهرابی نژاد(ZPH)

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *