ازدحام تابوت

قصدپایان ندارد این شب سرد
رد نشو از سیاهیش تنها
اعتمادی نکن به هرفانوس
نور مهتاب رفته ازدلها

همه جابوی مرگ پیچیده
صف به صف ازدحام تابوت است
اجل از این همه فراوانی
چشم ودل سیرومات ومبهوت است

بذر امید در زمین خشکید
آب هم به کام ما زهر است
ابرها بهانه می گیرند
اسمان بازمین مگرقهر است؟

جای چنگ است روی بازوهات
با درونت همیشه درگیری
درمصاف تو با خودت روزی
روی تخت شکنجه می میری

قبرها را دوباره بشکافید
مردن شاعران طبیعی نیست
رفته عشق از دل شقایق ها
واژه ای که کسی نداندچیست

گریه دیگر علاج دردم نیست
غصه ام را نمی کند معنا
ماهیان بی قرار قلابند
خسته اندازتلاطم دریا

قلبم ازغصه تو می ترکد
زیرسقفی همیشه ویرانم
اشکها ملامتم نکنید
خانه ای درمسیرطوفانم

عاقبت میروم من ازاینجا
خسته ترازغروب سامانم
پیکرم را بکش درآغوشت
ای غریبانه خاک ایرانم

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

لطفا امتیاز دهید*

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *