ارتفاع

اینکه تقصیر رو گردن جاذبه بندازی تو کَت هیچ کس نمی‌ره،

چند روز پیش به هر پلی که می‌رسیدم دونه دونه پله‌های من رو بالا می‌رفت از فرق سرم چنان پخشِ خیابون می‌شد که ماشین‌ها حتی فرصت گریه زاری براش پیدا نمی‌کردن،

بی هوا رد می‌شدن انگار نه انگار که آسفالت به هول و ولا افتاده! بعد از پل، نوبت ساختمونا شد.

حتی امروز پنجره‌ی اتاق رو دیدم که حساب کتابِ ارتفاع رو می‌کرد تصمیم گرفت اونقدر بالا بره که بتونه از رو پشت‌بوم بپره پایین، یجوری تو بغلِ خیابون آروم بگیره که دیگه هیچ‌کس نتونه آرامشش رو به هم بزنه، گرچه استخوناش خورد و خمیر می‌شد اما فکر بدی هم نکرده بود…
فکر بدی نکرده به شرط اینکه تو هم قول بدی تقصیر رو فقط گردن جاذبه بندازی…

ساریا ابرا

0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

میخواهید به بحث بپیوندید؟
احساس رایگان برای کمک!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *